ELEM.ir      ElmeEjtemaeiMoslemi.ir
 
سال حمایت از کالای ایرانی
 

علم و فلسفه

نويسنده: 
حميد پارسانيا
ناشر: 
ت‍ه‍ران‌: پ‍ژوه‍ش‍گ‍اه‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ و ان‍دی‍ش‍ه‌ اس‍لام‍ی‌، س‍ازم‍ان‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌
سال نشر: 
۱۳۸۳
زبان کتاب: 
فارسي
چکيده: 

 تهيه و تنظيم: محمد جواد شریعتی، رحمت الله حسنی، محمد انور جعفری

مقدمه

مباحث اين كتاب در سه بخش و درضمن دوازده فصل بيان شده است . بخش اوّل در باره تعريف هاي مختلفي است كه دربارهءفلسفه وبه دنبال آن دربارهء علم بيان شده است دراين بخش پنج تعريف مهم براي فلسفه مي شود،وسپس لوازم مربوط به هريك ازآن تعاريف به ترتيب در شش فرع بيان مي گردد.دربخش دوم به داوري درمورد صحت وسقم تعرف هاي بخش نخست پرداخته مي شود ومحور بحث دراين بخش تعريف اوّل است كه تعريف صحيح شمرده شده است اين بخش مشتمل برپنج فصل است .بخش سوم كتاب باعنوان علم سكولاروعلم دين است ومشتمل برمطلبي است كه درهمايش دين ودنيا گروي- سكولاريزم                 

به تاريخ20/3/1376 دردانشگاه علوم پزشكي ساري ارائه شده است.تاباباللت

بخش اول :

فصل اول :علم كلي وعلوم جزءي

تعريف: فلسفه آگاهي وعلم به موجود است، ازآنجهت كه موجود است.هرموجود ازآن جهت كه موجود است احكامي دارد ، مانند اينكه موجود معدوم نيست وباعدم جمع نمي شود و...وبرخي احكام ديگر نيز است كه برموجود نه ازجهت موجود بودن آن بلكه به لحاظ برخي از ويژگي هايي كه در موجود پيدا مي شود حمل مي شوند مانند اين كه موجود به رنگ سفيد وياغير آن است وموجود يامتحرك وياساكن است و...مثل اين احكام اخير بر موجود ازآ نجهت حمل مي شود كه موجود مورد نظر،جسمي طبيعي است ودرمعرض تغيير و تحوّل قرار دارد. وفلسفه ازمثل چنين احكامي بحث نمي كند چنين احكامي درساير علوم ازآن بحث مي شود فلسفه از احكامي بحث مي كند كه مختص به هيچ يك از علوم جزئي نيست ودر هيچ يك از علوم جزئي نيز ازآن بحث نمي شود علت جزئي ناميدن علوم غيرفلسفي اين است كه در هر يك از اين علوم، موجود از طريق تقيّد به يك قيدي خاص اطلاق وكلّيت خود را از دست مي دهد وبلحاظ قيدي كه پيدا مي كند جزئي مي شود و بلحاظ همان قيد نيز احكام مختص به علم خود را مي پذيرد. جزئي بودن موضوع سايرعلوم در قياس با موضوع فلسفه موجب شده است تا فلسفه را علم كلّي نيز بنامند . از نام هاي ديگر فلسفه از نام هاي ديگر فلسفه متافزيك و يا ماوراءالطبيعه است ،وجه تسميه فلسفه به اين نام همان است كه حمل احكام اين علم بر هر موجودي مقيّد به هيچ قيدي وازجمله قيد طبعي و مادّي بودن آن موجود نيست . علت ديگري كه براي وجه تسميه ي اين علم به نام گفته اند اين است كه مباحث اين علم درآثار ارسطوبعد از مبا حث علم طبيعي تدوين شده بود، وچون او براي مجموعه ي مسائل اين علم نام خواصي نگذارده بود آن مسائل را متافزيك يا مابعدالطبيعه ناميدند.  

فرع اوّل : براساس تعريف نخست، فلسفه داراي ارزش معرفتي است، يعني يك فهم وآگاهي انساني است كه برخي ازمجهولات را براي انسان آشكار مي سازد.

فرع دوم : فلسفه يك علمي است كه به شناخت جهان واقعي پرداخته ومجهولاتي را كه نسبت به موجودات است زايل مي گرداند. فلسفه در اين تعريف يك علم درجه اوّل وبلكه در ميان علوم درجه اوّل ، مرتبه نخست را داراست.

فرع سوم : سايرعلوم گرچند كه همچون فلسفه احكام مربوط به نفس واقعيت را بيان نمي كنند وليكن احكام اشيأ وامور خاصي را بيان مي دارند كه از واقعيت بهره برده و موجود هستند، پس ديگر علوم نيز مي توانند ارزش معرفتي نسبت به جهان واقع و خارج داشته باشند.

فرع چهارم :دراين تعريف فلسفه در برابر علم وآگاهي نسبت به جهان واقع وخارج قرار نمي گيردبلكه فلسفه يكي از اقسام و انواع علوم است .ونيز نسبت فلسفه با ساير علوم نسبت اصل وفرع است، يعني ساير علوم در اصل موضوع خود و همچنين درضوابط وقواعد كلي كه مسير تردد و تكوين احكام و قوانين آن علوم را تعيين مي كنند، نياز مند به فلسفه هستند و حال آنكه فلسفه در اصول اولي وبنيادين خود محتاج به هيچ يك از علوم جزئي نيست. 

فرع پنجم  :شيوه ي معرفتي فلسفه به گواهي مسائلي كه از آنها بحث مي كند هرگز شيوه ي حسي،تجربي نيست زيرا حس و تجربه تنها به ادراك موجود ات طبيعي ومادي نايل مي شود ، ادراك بيش تر تصورات وتصديقات فلسفي مربوط به منبع معرفتي ديگري به نام عقل است.سقراط و افلاطون و ارسطو با همين شيوه ي معرفت عقلي به حل مسائل فلسفي مي پرداختند. شيوه ديگري ازمعرفت كه غير حسيّ است ومفهومي عقلي نيز نمي باشد شيوه شهودي وحضوري است كه سقراط به وجود اين شيوه براي شناخت حقيقت وجود اذعان داشت و افلاطون نيز آنرا قبول دارد وحكماي مسلمان خصوصاً صدرالمتألهين وپيروان او اين شيوه از معرفت وشرافت و برتري آن را براي شناخت حقيقت وجود و موجود اثبات كرده اند.

فرع ششم : شيوه معرفتي علوم جزئي به تناسب موضوعاتي كه براي آن علوم هست مي تواند حس ، تجربه ، عقل ويا شهود باشد. مثلا درعلوم طبيعي علاوه بر اينكه روش هاي حسي وتجربي نقش اساسي دارند قواعد عقلي نيز حضور تعيين كننده وفعال دارند. زيرا هيچ علم جزئي نيست كه به برخي از اصول فلسفي متكي نباشد واصول وقواعد فلسفي همواره غير حسي وغير تجربي است . امّا درعلوم رياضي شناخت حسي نقشي نمي تواند داشته باشد زيرا  قوانين رياضي از طريق دقت هاي ذهني وبا شيوه ي عقلي به دست مي آيند، واستفاده از اشكال مختلف تنها براي تمثيل و تقريب به ذهن است.

فصل دوم : مهمل گويي فلسفي

فلسفه در تعريف دوم گونه اي مهمل گويي است ومشتمل بر قضاياي غير علمي است اين معناي فلسفه در مقطعي خاص از تاريخ انديشه ي بشر پس ازحاكميت ديد گاه هاي حس گرايانه مطرح شد. در تعريف اول با آنكه فرصت استفاده از دانش حسي و تجربي را در برخي از علوم جزئي فراهم مي آورد ، ولي خود هرگز نمي تواند  درمحدوده ء معرفت وشناخت حسي گام بردارد. توجه به طبيعت وعلوم طبيعي در

تمدن و فرهنگ غرب و به دنبال آن افزايش اعتبار و اقتدار دانش هاي حسي و تجربي ، ازمنزلت دانش هاي عقلي كاست و به تدريج حس گرايي به عنوان يك جريان معرفتي جديد بر اريكه قدرت نشست وحاكميت حس گرايي در نهايت به تعريف جديدي از علم وفلسفه منجرشد.هيوم فيلسوف حس گراي انگلسي فكر مي كرد تنها راه معرفت و آگاهي انسان حس است وي قضايايي علمي معنا دار را قضايايي مي دانست كه بر معنايي محسوس دلالت كند هيوم قضايا را به دو دسته ي تركيبي و تحليلي تقسيم كرده است قضايايي تركيبي همواره مشتمل بر يك خبر نسبت به جهان واقع هستند، امّا قضاياي تحليلي قضاياي است كه محمول در آنها يا عين موضوع يا جزئي از موضوع است مثل الانسان انسان يا الانسان حيوان براساس اين تقسيم هر قضيه ي كه تحليلي نباشد براي شناخت صدق ويا كذب آن بايد به تجربه وآزمون حسّي رجوع كرد وقضايايي كه از قلمرو آزمون فراتر مي روند مهمل و باطل است.هيوم گرچه به عنوان يك فيلسوف حس گرا در ارزش معرفتي قضايايي تجربي نيز ترديد كرد ولكن آموزه هاي او در تكوين جريان فلسفي حس گرايانه و پوزيتويستي  در آغاز قرن 20 مؤثّر بود. آگست كنت در 19 ازموضعي اجتماعي وتاريخي به فراند پوزيتويستي علم مي نگرد، ومعتقد است كه ذهنيت بشري از سه دوره تاريخي عبور كرده است .دوره اوّل مرحله رباني واِلاهي است و دوره دوم مرحله فلسفي و دوره سوم مرحله علمي وپوزيتويستي است ،در دوره اوّل انسان همه ي امور را با نگاه ديني تفسير مي كرده است در دوره دوم به نظر وي ذهنيت آدمي حركت منطقي وعقلاني پيدا مي كند ومي كوشد ذوات طبيعي واحكام آن ها را با شيوه ي عقلي ونه تجربي كشف نمايد. در دوره سوم تفكر علمي حضور به هم مي رساند واز ويژگي تفكر علمي اين است كه او صاف أشياء طبيعي را با شيوه هاي تجربي وآزمون پذير اثبات مي كند. علم ازنظر كنت دانشي است كه از طريق آزمون اثبات مي شود و فلسفه فعاليت سازمان يافته ي ذهني است كه با تجربه قرين نيست. ازنظركنت سه تفكر ديني، عقلي و پوزيتويستي در طول يكديگر هستند وهريك حوزه اي جدا ومتمايز از ديگري دارد و همه آگاهي هاي بشري در مقطع نخست در قلمرو نگاه ديني و از آن پس در محدوده ي تفكر فلسفي قرار گرفته است و درمرحله سوم به تدريج علوم مختلف از فلسفه جدا شده است.بنابر تعريف نخست فلسفه از ابتداء باساير علوم جدا بوده است. لذا اين بيان كنت خطا است كه معتقد است ساير علوم از فلسفه به تدريج جدا شده است. فرع اوّل : فلسفه بر مبناي تعريف دوم هيچ نوع ارزش معرفتي وجهان شناختي ندارد و تنها نوعي بازي ذهن و خيال است.فرع دوم : نفي مطلق ارزش علمي فلسفه و رويارويي آن با علم وتكيه برويژگي معرفتي فلسفه به عنوان معرفتي عقلي و تأكيد بر خطاي ساختاري معرفت فلسفي شد تا فلسفه به عنوان نوعي مهمل گويي نه علم درجه اول يا دوم باشد. فرع سوم : ارزش معرفتي علوم  غير فلسفي به شرط آنكه به شيوه آزمون پذير سازمان يافته باشند و از طريق تجربه وآزمون مكرر اثبات ويا تأييد شده باشند مثبت است.فرع چهارم : نيبت فلسفه وعلم بر اساس اين تعريف نسبت تباين و تخالف است يعني فلسفه علم نيست وعلم فلسفه نيست . فرع پنجم : شيوه ي معرفتي فلسفه درتعريف دوم اساسي ترين خصوصيت آن است. يعني تفاوت فلسفه با ديگر علوم بر اساس اين تعريف تنها به شيوه و روش تحقيق آن است وروش

فلسفي روش عقلاني است وهر مسأله اي كه به شيوه عقلاني از آن بحث شود فلسفي است. فرع ششم : شيوه معرفتي علومي كه غير فلسفه هستند شيوه ي تجربي است.وبر اساس تعريف دوم استثناي فلسفه ازعلوم استثناي منقطع است.

فصل سوم : فلسفه ي علمي

تعريف سوم فلسه مادي گراياني همچون وانگلس ارائه داده اند آنان مي گويند قضايايي فلسفي از سنخ قضايايي متا فيزيكي نيستند كه با روش عقلي به دست آمده باشند بلكه قضايايي علمي وتجربي هستند و ويژه گي خاص اين قضايا در اين است كه قوانين مشترك علوم مختلف مي باشند، يعني اين قضايا قوانين تجربي اي هستند كه تنها در يك علم خاصي به آزمون گذارده نمي شوند بلكه در علوم مختلف مورد بررسي قرار مي گيرند اين دسته از قونين كه به زعم آنان زير مجموعه ي علوم تجربي مختلف هستند با عنوان فلسفه علمي مشخص مي شوند. فرع اول : فلسفه بنابراين تعريف داراي ارزش معرفتي مثبت است واحكام كلي وعام به جهان هستي را در معرض آگاهي و اطلاع انسان قرار مي دهد. فرع دوم : بنابر اين تعريف فلسفه چون به شناخت قونين عامي مي پردازد كه در همه ي علوم جزئي جريان دارند يك علم درجه اول است. فرع چهارم :نسبت فلسفه با علم بنابر تعريف سوم برعكس نسبت فلسفه با علم درتعريف اول است يعني فلسفه بنابر اين تعريف تابع و نتيجه ساير علوم است . فرع پنجم : شيوه ي معرفتي فلسفه بنابراين تعريف شيوه اي حسي وتجربي است ولذا است كه با وصف علمي از فلسفه هاي ذهني ، تخيلي كه مقيّد به شيوه هاي تجربي نيستند امتياز مي يابد. فرع ششم : شيوه معرفتي ساير علوم نيز شيوه اي تجربي است. 

فصل چهارم : نقادي خرد

تعريف چهارم را كانت براي فلسفه بيان مي كند وي همراه بانفي مباحث هستي شناختي وسلب ابعاد متافيزيكي رسالت وفعاليت جديدي را براي فلسفه پيشنهاد مي كند كار فلسفه به نظر وي شناخت ذهن و فعاليت ذاتي آن است ،بنابر اين تعريف كار فلسفه شناخت هستي واحكام آن نيست بلكه شناخت خرد و ذهن آدمي و بررسي و نقادي آن ست. فرع اول : فلسفه بنابر تعريف كانت ارزش معرفتي نسبت به واقعيت ندارد، و ازديدگاه او انسان راهي به سوي واقع ندارد. فرع دوم : بنابر اين تعريف هرگاه فلسفه بخواهد به مباحث متافيزيكي بپردازد ارزش علمي نخواهد داشت و در نتيجه نه علم درجه اول است ونه درجه  دوم امّا اگر فلسفه به نقادي ذهن بشر وپالايش انديشه آدمي بپردازد ره آورد ان اعتبار خواهد داشت در اين صورت چون موضوع معرفت آن  نفس معرفت آدمي است نه متن جهان علمي درجه دوم مي باشد. فرع سوم : ازديدگاه كانت علوم غير فلسفي بر خلاف فلسفه به مطالعه جهان خارج مي پر دازد امّا باهماه عينك و حجابي كه فلسفه عهده دار شناخت آن است از نظر وي  علوم طبيعي به رغم اينكه به

جهان خارج نظرداشته وعلم درجه اول هستند ولكن از يك شكاكيّت ساختاري رنج مي برند. فرع چهارم : بر اساس اين تعريف فلسفه با سايرعلوم بي ارتباط نيست بلكه يك ارتباط طولي باهم دارند يعني بنابر اين تعريف گرچه فلسفه علمي درجه دوم است امّا نسبت به ساير علوم اساسي تر و مهم تراست زيرا فلسفه بنابر اين تعريف به مبادي و اصول پيشني مي پر دازد كه ذهن آدمي در همه علوم تجربي ناگزير به آن ها اعتماد مي نمايد. اين مبادي گرچه از نظركانت ارزش معرفتي ندارد وحجاب واقع هستند امّا شناخت آنها محدوده ومسير معرفت علمي و اصول ومباني را مشخّص مي كند.فرع پنجم : شيوه معرفي فلسفه بنابرتعريف كانت شيوه مفهومي عقلي است. فرع ششم : درعلوم طيعي وتجربي علاوه بر آن كه مفاهيم ذهني محض و قضايايي تركيبي پيشيني حضور دارند معرفت تجربي انسان نسبت به واقع وشهود حسي جهان خارج نيز حضور دارد.   

فصل پنجم : تعريف نوكانتي ها

بنابر نظر آنان كار فلسفه چيزي جز معرفت شناسي نيست وبرمعرفت برخلاف گمان كانت، ضروت هاي كلّي وذهني ثابت ومستمري حكم فرما نيست، بلكه گزاره هايي حاكم است كه گرچه به دليل محتواي خود غير تجربي وآزمون ناپذير ولكن ازجهت ظهور ذهني واجتماعي، درشرايط  رواني وتاريخي ياطبقات خاصي پديد آمده وزائل مي شوند . تعريف پنجم كه فلسفه را به معرفت وعلم شناسي باز مي گرداند، به لحاظ موضوع خود كه عبارت از تحليل چگونگي ساختار هاي مختلف علمي است تعريفي مشخص است لكن ابهام در اين تعريف مربوط علم است كه اين ابهام به فلسفه كه عبارت ازعلم شناسي است راه پيدا مي كند. فرع اوّل : فلسفه بنابر اين تعريف همانند تعريف چهارم چيزي جز معرفت شناسي نيست. فلسفه دراين تعريف هرگز اعتبار واقع شناسي خود را به دست نمي آورد. فرع دوم : فلسفه در تعريف پنجم معرفت شناسي است و علمي درجه دوم است. فرع سوم :علم در تعريف نوكانتي ها به طور مضاعف گرفتار همان نسبيت وشكاكيتي است كه در تعريف كانتي علم وجود دارد. ازمنظر نوكانتي ها علم گرفتار حجاب هاي متشتت وپراكنده اي است كه درذهنيت افراد و يا جوامع مختلف وجود دارد. ونيز هركس از زاويه جداي از ديگري به علم مي نگرد وشناخت دو فرد و يا دو گروه ويا دو جامعه از ساختار واحدي برخور دار نيست.

فرع چهارم : چون فلسفه به معرفت هاي پيشيني وبه تعبير نوكانتي ها به پيش فرض هاي ذهني افراد مي پردازد كه اين پيش فرضها در تعريف، تكوين و مسير علوم تأثير دارند، در نتيجه به لحاظ منطقي مقّدم بر علوم هستند و درمرتبه مقدّم بر علوم قرارمي گيرد.فرع پنجم : شيوه معرفتي فلسفه الزاماً شيوه اي تجربي وحسّي نيست واز طريق تأمل در محتواي ذهني ولوازم ذاتي معاني وپديده هاي ذهني تأمين مي شود. فرع ششم : شيوه معرفتي ساير علوم ضمن تأثير پذيري مستقيم ازمباحث وپيش فرض هاي فلسفي، حس وتجربه است.

بخش دوم :

فصل ششم ، طلوع هستي

در بخش اول تعايفي در پاسخ از سؤال :((چيستي فلسفه )) بيان شد در بخش دوم به دومين پرسش از فلسفه پرداخته مي شود واز(( هستي فلسفه)) پاسخ داده مي شود. درپاسخ ازپرسش هستي فلسفه ، به صحت يا بطلان تعاريف ياد شده پرداخته مي شود. فلسفه درتعريف اول ،علم به واقعيت و وجود است ومقابل آن سفسطه است. صحت تعريف اول مبتني بر صحت چند قضيه است. اول: واقعيتي هست دوم : راهي براي شناخت واقع وجود دارد. سوم : راه در راه بودن و ارائه طريق معصوم (ع) است . چهارم : درذهن انسان نسبت به واقعيت خطا وجود دارد. اين اصول چهارگانه كه تعرف اول فلسفه مبتني برآن ها است ، اصولي بالضروه راست و قضايايي بديهي واوّلي هستند .قضايا را به دوقسم بديهي وغير بديهي وقضاياي بديهي را به دو قسم بديهي اوّلي وغير اوّلي تقسيم مي كنند . قضيه غر بديهي قضيه اي است كه انسان با تصوّر موضوع و محمول قضيه به صحت و سقم آن علم پيدا نمي كند.قضيه بديهي قضه اي است كه تصور موضوع ومحمول در تصديق ياتكذيب قضيه كفايت مي كند. قضاياي بديهي غيراولي قضاياي هستند كه گرچه تصور موضوع ومحمول در حكم به صدق ويا كذب آن ها كفايت مي كند ، وليكن انسان در صورت فرض جهل به صدق ويا كذب قضيه مي تواند از برهان برا ي اثبات يا ابطال آن ها محذوري  را به دنبال نمي آورد. قضاياي بديهي اولي همان قضاياي بالضروره صادق هستند وتصور موضوع ومحمول در تصديق به آن كفايت مي كند وصدق قضيه به گونه اي است كه راهي براي ترديد در آن وجود ندارد. قضيه اولي اولا به نفس خود آشكار است وثانياً انكار آن جز با استناد به همان قضيه ممكن نيست واين بدان معنا است كه قضيه اولي امكان ندارد. 

بررسي اصول چهارگانه اي كه تعريف اولي فلسفه به آن ها متكي است: اصل اول : اصل واقعيت است كه اين اصل بديهي است زيرا اوّلا خودش آشكار است و ثانيا انكار اصل واقعيت جز با استفاده ازهمان اصل ممكن نيست . وقبول هريك از دو مقدمه و يانتيجه به منزله قبول اصل واقعيت است.

اصل اول: اصل واقعیت

این اصل بدیهی است به دلایل ذیل:

اولا: بنفسه آشکار است و برای اینکه بخواهیم اصل واقعیت را تصدیق کنیم نیاز به استدلال و برهان نداریم.

ثانیا: انکار اصل واقعیت جز با استفاده از همان اصل ممکن نیست، چون هر استدلالی بر ابطال آن، از دو مقدمه و یک نتیجه تشکیل می شود و قبول هریک از دو مقدمه و یا نتیجه بمنزله قبول اصل واقعیت است. اصل واقعیت مرز سفسطه و فلسفه است و وجود سوفسطائیانی که بطور مطلق منکر اصل واقعیت باشد محل تأمل است. اصل واقعیت را کسی نمی تواند انکار کند، قضیه که از اصل واقعیت خبر دهد ضرورت ازلیه است که در هیچ شرطی و فرضی نمی توان احتمال کذب آنرا داد.

کیفیتی که نسبت محمول و موضوع هر قضیه دارد سه قسم است (واجب، ممتنع، ممکن) اگر (محمول برای موضوع) ضرورت ثبوت داشته باشد کیفیت وجوب است مانند (هر مثلث سه ضلع دارد) اگر ضرورت عدم داشته باشد کیفیت امتناع است مانند (هیچ مثلث چهار ضلع نیست) و اگر ضرورت وجود و عدم نداشته باشد کیفیت امکان است مانند (مثلث سفید است)

قضایایی ضروریه نیز اقسامی دارد، در برخی ضرورت ثبوت محمول برای موضوع مقید به وقت یا وصف خاص است و در برخی چنین نیست بلکه تنها شرط اینست که موضوع وجود داشته باشد این نوع را قضایای ذاتیه می نامند. نوع سوم قضایایی است که ضرورت حمل محمول بر موضوع آن مشروط به هیچ شرطی نیست. قضایایی که ضرورت آنها به وقت و وصف و شرط خاص مقید است نوع ضرورت آنها ضرورت بشرط محمول است. اصل (واقعیت هست) قضیه ی است که نسبت محمول و موضوع آن ضرورت است و ضرورت آن نیز مقید به چیزی نیست. ضرورت این قضیه ذاتی نیست یعنی نمی توان به کذب نسبت به موقعیت خاص حکم کرد چون در هر موقعیتی که این قضیه واقعا کاذب باشد در همان موقعیت واقعیتی خواهد بود.

اصل دوم: وجود راه به سوی واقع

این اصل نیز خود واضح و آشکار است، و همانند اصل اول بدیهی اولی است و تردید در اصل دوم بمنزله تردید در اصل اول است، کسی که اصل اول را پذیرفته چاره ی جز پذیرفتن اصل دوم ندارد و اگر کسی اصل دوم را انکار کند یعنی مدعی انکار معرفت نسبت به واقع باشد در حقیقت نسبت به علم خود به واقع و نسبت به اعترافی که به این آگاهی دارد غافل است و هر دلیلی که اقامه شود برای اثبات وجود راه شناخت واقع نیست بلکه برای اثبات علم و آگاهی فرد نسبت به آن راه است. کانت اصل واقعیت را پذیرفته و لکن راه وصول به آن را انکار کرده است، ایشان در حقیقت از راهی که پیموده غافل است زیرا اگر در دلالت آگاهی انسان نسبت به واقعیت تردید است پس چگونه به اصل واقعیت و به تحقق (شیئ فی ذاته) اعتراف می شود.

اصل سوم: عصمت راه

یعنی علم در حکایت خود صادق است و راه در راه بودن خود معصوم است، تردید در عصمت راه به منزله تردید در راه بودن راه است، اصل سوم در حقیقت همان اصل دوم است و جداگانه ذکر کردن آن جهت تنبیه بخشیدن به کسانی است که بین شناخت و مصونیت آن از خطا امتیاز قائل می شوند.

اصل چهارم: وجود خطا

همانطور که اصل واقعیت بالضرورت راست است، گفتار کسانی که به انکار آن می پردازند بالضرورت باطل است، همانطور که وجود راه به سوی واقع با ظهور اصل واقعیت در ظرف ادراک انسان قرین است خطا بودن برخی از تصورات با آگاهی به بطلان سفسطه قرین است. اصول چهارگانه که صدق تعریف نخستین فلسفه در گرو صدق آن ها است پیش فرض های تعریف نیست بلکه از اصول اولی فلسفی هستند که صدق آن ها بدیهی اولی است. علامه طباطبائی (ره) می فرماید:  فرض یا فرض های که یک علم بر مدار آنها سازمان می یابد مانند پایه ثابت پرگار هستند که مانع از آن است که پایه متحرک راه بجای ببرد. اصول چهارگانه اصول یقینی می باشند و این یقین هم یقین علمی است نه یقین روان شناختی در یقین علمی چهار جزم نهفته است.

  1. جزم به ثبوت محمول نسبت به موضوع
  2. جزم به بطلان سلب محمول از موضوع
  3. غیر قابل زوال بودن جزم اول
  4. غیر قابل زوال بودن جزم دوم

در یقین روان شناختی جزم اول و دوم وجود دارد اما پس از تأمل به این دو جزم نمی توان به غیر قابل زوال بودن آن دو حکم کرد.

بر اساس اصول چهارگانه: اولا: واقعیتی هست، ثانیا: راه برای شناخت واقع وجود دارد و این راه همان فلسفه یعنی واقعیت شناسی است. این راه ضرورتا وجود دارد هرچند که روندگان گاه دچار خطا شده و از آن عدول می نمایند

فصل هفتم: سفسطه و شکاکیت پیچیده

به موازات تعریف اول فلسفه بطلان دو دیدگاه معلوم می شود:

  1. دیدگاه سفسطه
  2. دیدگاه شکاکیت

اقسام سفسطه:

الف) ساده و آشکار

ب) پیچیده و پنهان

اقسام شکاکیت

الف) ساده و آشکار

ب) پیچیده و پنهان

1) سفسطه ساده و آشکار سفسطه ی است که به صراحت اصل واقعیت را انکار می کند

2) سفسطه پیچیده و پنهان آشکارا اعلام نمی شود ولی سخنی گفته می شود که مستلزم قبول سفسطه است.

3) شکاکیت آشکار: با صراحت اعلام می شود

4) شکاکیت پنهان: با صراحت اعلام نمی شود.

باید توجه داشت که شکاکیت فلسفی غیر از شک علمی فیلسوفان در ابتدای تحقیق نسبت به مسائل مختلف است، شک علمی مثل شک دکارت، شکی است که مقدمه پرسش است، هر حرکت علمی مسبوق به شک و تردید است که زمینه وصول به حقیقت را فراهم می کند، اما شکاکیت تردیدی است که در ساختار تفکر رسوخ می کند و راه وصول به حقیقت را می بندد.

شکاکیت انکار و تردید در اصل دوم، یعنی وجود راه برای وصول به واقعیت است، شکاکیت آشکار در حقیقت سفسطه پنهان است زیرا شکاک مدعی سفسط نیست، یعنی اصل واقعیت را می پذیرد اما در طریق وصول به آن تردید می کند

در شکاکیت پیچیده شکاک قال به فلسفه هست ولی معرفت را طوری تعریف می کند که سر از شکاکیت در می آورد در این فصل به سه نوع سفسطه و شکاکیت پنهان و پیچیده اشاره می شود:

  1. دیدگاه ماتریالیستی نسبت به انسان و جهان
  2. نسبیت شناخت و علم
  3. حس گرائی

با ابطال هر یک از دیدگاه های فوق بطلان برخی تعاریف فلسفه و علم روشن می شود.

اول: مادی دانستن انسان و جهان موجب می شود تا معرفت انسانی نیز امر مادی دانسته شود و مادی دانستن شناخت مستلزم شکاکیت و سفسطه است زیرا اگر معرفت انسان امر مادی باشد، آن امر مادی شئ سومی خواهد بود که مغایر با شئ اول است یعنی انسان و صاحب شناخت و شئ دوم، یعنی واقعیت خارجی و امر شناخته شده می باشد، انسان وقتی قصه شناخت یک واقعیت عینی را می کند شئ دیگری که غیر از آن واقعیت خارجی است در ظرف ادراک او پدید می آید در نتیجه در جریان شناخت هرگز به معلوم خارجی راه نمی برد.

مادی دانستن شناخت صوری دارد: برخی آن را حاصل کنش ها فیزیولوژیک سلسله اعصاب آدمی با جهان مادی خارجی می دانند. برخی به توجیهات روان شناختی یا جامعه شناختی آن می پردازد

اشکال مادی بودن معرفت نظیر اشکال فیلسوفان مسلمان بر قول به شبح است، قول به شبح یعنی در هنگام معرفت اثری از شئ خارجی و شبحی که غیر آن است به ذهن وارد می شود، اشکالش این است که در این صورت رابطه عالم با معلوم قطع می شود.

علامه طباطبائی می فرماید: دانشمندانی که فکر را مادی محض می دانند و با تعبیرات «ساخته ی مغز، عکس العمل تأثیر خارج در اعصاب و نخاع» تفسیر نموده اند، قول به اشباح در بحث وجود ذهنی از فلسفه باید در جرگه ایده آلیسم جای گیرند... بالاخره فکر که زاییده مادی دو پدیده مادی است یک پدیده سومی است که نه مساوی با اولی (جزء مادی خارجی) می تواند بشود و نه مساوی با دومی (جزء مغز) ... آیا این سخن صریحا نمی رساند که خود معلوم (جزء ماده) به فکر ما نمی آید... آنگاه این پرسش پیش می آید که در صورت که واقعیت خارج هیچ گاه به فکر وارد نمی شود ما از کجا فهمیدیم که واقعیت خارجی هست و فکر ما زائیده وی می باشد؟ نتیجه این که ماتریالیسم و مادی دانستن انسان و جهان و بدنبال آن مادی دانستن شناخت مستلزم شکاکیت  سفسطه است و سفسطه باطل است پس مادی دانستند شناخت نیز باطل است. نکته: اثبات غیر مادی بودن شناخت به معنی نفی مقدمات فیزیولوژیک نیست شناخت یک امر غیر مادی است ولی تحصیل آن برای انسان نیازمند مقدماتی طبیعی است نظیر برداشتن قدم صدم که قدم صدم مجموع نود و نه قدمی نیست که قبل از آن برداشته می شود که نود و نه قدم پیشین نیز علت فاعلی قدم صدم نیست اما گام صدم بدون برداشتن نود و نه قدم قبلی حاصل نمی شود. حقیقت شناخت که امر غیر مادی است عین مقدمات طبیعی نیست و غیر مادی بودن آن دلیل بر نفی این مقدمات نمی باشد. علامه نسبت به غیر مادی بودن معرفت به سه دلیل دیگر اشاره می کند.

  1. در جهان هستی جز ماده چیزی نیست (ماده مساوی است با وجود)
  2. ماده در تحول و تکامل ذاتی است
  3. اجزا ماده در همدیگر مؤثرند

سه استدلال فوق در قالب قیاس استثنایی به این صورت است

  1. اگر شناخت مادی باشد یابد جزئی باشد، شناخت کلی است پس مادی نیست.
  2. اگر شناخت مادی باشد، باید در تغییر باشد، شناخت ثابت است پس مادی نیست.
  3. اگر شناخت مادی باشد باید نسبی باشد، شناخت مطلق است پس مادی نیست.

حد وسط سه استدلال، جزئیت، تغییر، نسبیت است، هر امر مادی یک پدیده جزئی خاص است در حال که بسیار از ادراکات آدمی کلی است

مشکل کلی بودن ادراکات علمی و تلاش ماتریالیست ها

برخی گفته اند شناخت کلیات حاصل ادراکات جزئی انسانی است، نظیر سکه ی سائیده شده که احتمال مقادیر مختلفی نسبت به آن می رود. اشکال این تلاش این است که اگر ادراکات کلی سکه، همان ادراک جزئی باشد باید به صورت تردید و بدلیت و ابهام بر افراد حمل شود و گفته شود مفهوم کلی سکه یا ده ریالی یا بیست ریالی آن است در حال که مفهوم کلی سکه به مطابقت بر همه سکه ها حمل می شود. دوام و ثبات ویژگی دیگر معرفت بشری است که تصور کودگی همچنان در ذهن آدمی هست قوانین عقلی نیز ثابت است، 4= 2+2 لا یتغیر است، ثباتی که در برخی مراتب با همه مراتب شناخت هست با تغییر که در همه مراتب مادی است ناسازگار بوده و دلیل بر غیر مادی بودن شناخت انسان است.

مادیون جواب داده که معارف بشری همواره در تغییر است، ثبات یک توهمی است که در اثر تشابه برخی از این معارف حاصل می شود، مثلا خال که بر گونه کودک تا زمان پیری است یک خال ثابت نیست بلکه بارها سلولهای آن تبدیل شده است لی مشابهت سلولهای سابق و لاحق توهم ثبات آن راپدید می آورد.

این پاسخ مشکل ثبات معرفت بشری را حل نمی تواند، چون توهم ثبات نیز جز با بقاء صورت سابق ممکن نیست خال که در صورت هست گرچه بارها تغییر کرده ولی علت توهم ثبات خال این است که انسان صورت ثابتی را از حالت نخستین آن داشته و صورت های دیگری را از لحظات بعدی آن به دست می آورد و آنگاه صورت سابق را که همچنان ثابت است با صورت های بعدی می سنجد و به دلیل مشابهت از جهت تغییر آن ها غافل می ماند. ویژگی سوم معرفت اطلاق آن است و لازمه مادی دانستن شناخت نسبیت معرفت است اگر معرفت هر کس بازتابی از شرایط اجتماعی، اقتصادی و... باشد هر کس به تناسب شرایط خود معرفتی به دست می آورد و هیچ معرفتی را نمی توان خطا دانست. علامه: مطلق بودن شناخت گواه بر مادی نبودن آن است و نسبیت شناخت بدلیل این که منجر به سفسطه می شود باطل است.

دوم: نسبیت شناخت، نسبیت معانی متعددی دارد:

  1. جز شناخت خداوند همه شناخت ها نسبی است.
  2. برخی از شناخت های بشری غیر نسبی است
  3. هیچ شناختی نسبی نیست زیرا مستلزم سفسطه است

باید توجه داشت که معنای اول معنی محدودیت است یعنی تنها شناخت خدا غیر محدود است، پیامبر اکرم(ص) فرمود: ما عرفناک حق معرفتک. مطلق نبودن شناخت انسان ها منافاتی با معرفت آن ها در محدوده خاص ندارد. همچنین مستلزم نسبیت حقیقت و درست یا غلط بودن همه شناخت ها نیست. اگر همه انسانها به دنبال یک شناخت خاص برآیند و راه را به درستی طی کنند به شناخت واحد می رسند. شناخت مطلق بیش از یکی نیست زیرا مطلق بی کرانه است و کناری ندارد تا کنار آن فرض شئ دومی شود، شناخت نسبی متعدد است و هر کس می تواند بخشی از شئ واحد را بشناسد شناخت های نسبی یا عرضی است یا طولی شناخت های عرضی از ابعاد مختلف یک شئ بدست می آید همانند داستان فیل مولوی، شناخت های طولی هریک مترتب بر یکدیگر است.

معنای دوم نسبیت ناظر به معنای است که شناخت به آن تعلق می گیرد معانی نسبی معانی اند که متضمن اضافه به معنای دیگر می باشند. ارسطو وقتی که مقولات را به ده قسم تقسیم کرد هفت قسم آن ها را نسبی دانست مانند: 1- اضافه 2- این 3- متی 4- وضع 5- جده 6- ان یفعل 7- ان ینفعل.

صدرالمتألهین معنای سومی برای نسبیت بیان کرد و با استفاده از برخی مبانی نظیر اصالت وجود و امکان فقری، این حقیقت را ثابت کرد که موجودات عین ربط و اضافه به خداوند هستند و خداوند تنها موجود است که حقیقتی نسبی نیست. شبیه این معنی بری نسبیت را عرفا بیان کرده اند که عالم را اسماء و نشانه های خداوند می دانند و معتقدند هر اسمی نسبت به خدا معنا دارد. این دو دیدگاه نتیجه آیات و روایات است که می گوید همه موجودات نشانه های خداوند است. حقیقت نسبی در این معنی در برابر حقیقت نفسی و مستقل است که شناخت هر معنای نسبی شناخت بخش از واقعیت است که بدون نظر به معنای نفسی ممکن نیست. نسبیت در این معنی و همچنین در معنی سابق به معنای اضافی و نسبی بودن معنی و حقیقتی است که به فهم در می آید یعنی نسبیت فهم غیر از نسبی بودن معنی است که به فهم در می آید.

معنی چهارم نسبیت همان فهم است، یعنی متعلق شناخت، اعم از آن که یک معنی نسبی و یا نفسی، رابطه یا مستقل، محدد یا مطلق باشد، هرگز بدان گونه که هست در ظرف ادراک انسان قرار نگیرد، نسبیت فهم می تواند ناشی از مادی دانستن فهم باشد و می تواند ناشی از دخالت باشد که ذهن انسان با صرف نظر از مادی یا غیر مادی بودن آن به هنگام شناخع واقعیت خارجی انجام می دهد. کانت معتقد است که مقولات همانند حجابی است که مانع وصول انسان به متن واقعیت خارجی می شوند نوکانتی ها نیز شبیه کانت گفته اند با این تفاوت که کانت به ذهنیت ثابت برای همه انسان ها قائل است اما نو کانتی ها ذهنیت همه افراد را یکسان نمی دانند نسبیت فهم شکاکیت و سفسطه پیچیده است چون همان اشکال قول به شبح را دارا است.

معنی پینجم نسبیت، نسبیت حقیقت است به این معنی که خطا و ثواب، صدق و کذب یک معنی نسبی است، نسبیت حقیقت لازمه منطقی نسبیت فهم است یعنی کسانی که به نسبیت فهم قائلند نمی توانند از اصل واقعیت خبر بدهند این گروه یا باید دو مفهوم خطا و ثواب را از قاموس معرفت بشری حذف کنند و یا برای آن دو معنی نسبی قائل شوند. نکته قابل توجه این که مشکل معنی چهارم نسبیت از ناحیه ملازمه ی است که با شکاکیت و سفسطه دارد. یعنی نسبیت فهم اعم از آن که با نسبیت حقیقت نیز همراه باشد و یا آن که به این همراهی اعتراف نشود شکاکیت و سفسطه پیچیده است، تعریف کانتی و نوکانتی از علم و فلسفه به دلیل این که مستلزم نسبیت فهم هستند باطل است.

سوم: حس گرائی

حس گرایان راه شناخت واقع را معرفت حسی می دانند ولی شناخت حس بدون گزاره های غیر محسوس هرگز سازمان نخواهند یافت از جمله مبدأ عدم تناقض یعنی اصل استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین. گزاره های که در آن حکم به استحاله باشد هرگز از طریق حس اثبات نمی شود.

مبدأ عدم تناقض از اصول بدیهی اولی است که بوعلی از آن به عنوان اولی ترین قضیه یاد می کند و می فرماید: این قضیه دارای ضرورت ازلیه است زیرا احتمال اجتماع نقیضین نسبت به هیچ شرط و در هیچ موردی جائز نیست و اگر در همه موارد اجتماع نقیضین محال باشد و تنها در یک مورد احتمال آن وجود داشته باشد همه نظام معرفتی بشر درهم می ریزد.

فصل هشتم: دامنه منطقی فلسفه و علم

در بخش اول پنج تعریف در باره فلسفه ذکر شد که هر تعریفی مستلزم نتائج است که باطل است. اشکال تعریف اول: با استفاده از مبادی و اصول بدیهی و اولی تنها اصل واقعیت و ضرورت علم به آن آشکار می شود و این مقدار که ملازم با کذب سفسطه و شکاکیت است فلسفه را به عنوان علمی که به کاوش پیرامون احکام مختلف و متعدد واقعیت بپردازد اثبات نمی کند.

پاسخ: همه آگاهی های انسان بدیهی اولی نیست بلکه بخشی نظری هستند بلکه آگاهی ها بدیهی غیر اولی و آگاهی نظری را هم شامل می شود.

اقسام استدلال

  1. استقراء: از مقدمات جزئی نتیجه کلی گرفته می شود. (برای رسیدن به نتیجه یقینی مشکل دارد)
  2. تمثیل: از مقدمه جزئی به نتیجه جزئی دیگری پی برده می شود (نتیجه یقینی نمی دهد)
  3. قیاس: از مقدمات کلی برای رسیدن به نتیجه استفاده می شود (اگر دارای صورت و ماده سالم باشند نتیجه یقینی می دهد)

در قیاس هم بحث از صورت استدلال است، یعنی هیئت که از چینش مقدمات بدست می آید و هم بحث از ماده قیاس یک استدلال برای اینکه نتیجه بدهد باید شرایط صوری و مادی خاصی داشته باشد. در قیاس صورت اول بدیهی اولی است و دیگر صور با استفاده از صورت اول اثبات می شود، فلسفه با برخی از اصول بدیهی اولی آغاز می کند و منطق سرمایه های قانونی فلسفه را فراهم می آورد و فلسفه نیز سرمایه های نخستین منطق را فراهم می آورد. فلسفه و منطق باهم داد و ستد دارد و این داد و ستد مشکل بنام دور یا تقدم شئ بر نفس را به دنبال ندارد.

اقسام قیاس به لحاظ مواد

  1. قیاس برهانی: قیاسی که دارای نتیجه یقینی است و در علوم مورد استفاده قرار می گیرد.
  2. قیاس شعری: از مقدمات خیالی تشکیل می شود، نتیجه اش صورت خیال انگیز است که در عواطف مؤثر است.
  3. قیاس خطابی: از مقدمات ظنی استفاده می کند و نتیجه اش یقینی نیست، هدف از آن تأثیر در نفس است.
  4. قیاس مغالطی: برای القاء جهل مرکب و جزم بر خلاف واقع است.
  5. قیاس جدلی: برای غلبه ی بر خصم و اقناع او است و از مقدمات که مورد قبول خصم است استفاده می شود.

مقدمات یقینی در قیاس برهانی

  1. اولیات: قضایای کهثبوت محمول برای موضوع آن ها ضروری است، مثل اصل واقعیت، وجود علم و...
  2. فطریات: قضایای که صدق آن ها بدیهی است ولی دلیل ثبوت محمول برای موضوع آن ها مخفی است مثل الکل اعظم من الجزء.
  3. حسیات: قضایای اولی بی نیاز از دلیل که بر آن ها دلیل نمی توان اقامه کرد مثل: هوا سرد است، بر خلاف فطریات.
  4. تجربیات: قضایای کلی هستند که از تکرار مشاهدات جزئی حاصل می شود. تفاوت تجربه با استقراء در استفاده از قیاس خفی است.
  5. حدسیات: قضایای یقینی که حد وسط آن ها بدون فکر دفعتا در ذهن حاصل می شود و دو خصوصیت دارد:

الف) حدس یک امر شخصی است و برای همگان قابل حصول نیست.

ب) در درون حدس یک قیاس خفی وجود دارد.

حکمای اسلامی پیدایش قضایای حدسی را نتیجه ارتباط نفس عالم با عقل فعال و مبادی عالیه علم می دانند.

  1. متواترات: قضایای که با شنیدن مکرر یک خبر به همراه یک قیاس خفی بوجود می آید، تواتر تکرار استماع یک خبر از طرق مختلف و غیر مرتبط با یکدیگر است بگونه که احتمال اشتباه و کذب را منتفی گرداند، این گونه قضایا به دلیل کلی نبودن در مقدمات قیاسات برهانی که نتائج علمی کلی داشته باشند قرار نمی گیرد ولکن اگر متواترات به نقل یک متن دینی بپردازد و در نهایت از ره آورد شهود کلی پیامبر و ولی خدا خبر دهند می تواند یک قضیه کلی باشد.

فصل نهم: اصول فلسفی و پیش فرضهای ذهنی

هر یک از اقسام شش گانه یقینیات در مقدمات برخی از علوم بکار گرفته می شوند، فلسفه اولی از حسیات و تجربیات استفاده نمی کند و بیشتر به اولیات و فطریات متکی است. بنابر این فلسفه اولی در روش خود با علوم جزئی متفاوت است در روش فلسفی از مواد اولی و فطریات استفاده می شود ولی علوم تجربی ناگزیر از مواد حسی است. قیاساتی که به مواد اولی متکی هستند با سهولت بیشتر به نتائج یقینی می رسند ولی قیاساتی که از مقدمات حسی استفاده می کنند به سختی به یقین منتهی می شوند چون شناخت حسی مقید به شروط است که بی توجهی به آن ها منجر به خطا خواهد شد.

 کبرای مورد استفاده در قیاس تجربی قضیه ای است که اثبات آن بر عهده کاوش های عقلی فلسفی است اگر تحقیقات فلسفی از اثبات یقینی آن عاجز بماند وصول به یقین غیر ممکن خواهد بود. البته از آن جای که علوم طبیعی نیازهای حیاتی انسان را تأمین می کند کمبود یقین در علوم تجربی قابل تحمل است چون انسان در زندگی خود نیازمند شناخت مواد اکثری نیست اگر یقین حاصل نشد به ظن هم می شود اکتفا کرد. نیاز شدید به یقین در علوم عقلی است انسان که در هستی شناسی مردد باشد این شکاکیت را به صحنه تاریخ و تمدن وارد می کند. فلسفه اصول موضوعی علم منطق و همچنین اصول موضوعی علوم جزئی را تأمین می کند. اصل موضوعی و مصادره دو اصطلاحی هستند که در علوم مختلف بر مبنای اعتماد به فلسفه شکل گرفته اند. اصل موضوعی قضیه ای است که از یک علم دیگر وارد علم می شود و در علم دوم مورد قبول قرار می گیرد. قیاسی که بر اصل موضوعی بنیان نهاده شده است در صورتی برهانی می شود که آن اصل موضوعی در جای خود ثابت شود.

پیش فرض ها و فرضیه های که از آن به عنوان پارادیم یاد می شود نقش شبیه به نقش مصادره و اصل موضوعی را در علوم تجربی به عهده دارد. تفاوت پیش فرض ها با اصول موضوعه و مصادرات در این است که پیش فرض ها بخلاف اصول موضوعی و مصادرات در جای دیگر قابل اثبات و یا ابطال نیز نمی باشد. فلسفه علم اگر به شناسایی عوامل فرهنگی و اجتماعی روی آورد به جامعه شناسی معرفت و علم نزدیک می شود ولی در این حال هم نمی تواند به شناخت مبادی وجودی و متافیزیکی علم بپردازد. علل وجودی معرفت در نزد جامعه شناسان کلاسیک همان تعینات ماهوی و اجتماعی است و این تعینات در تعبیر دقیق فلسفی روازم و عوارض هستند که در پائین ترین مرتبه هستی با آن همراه می کند.

عوامل وجودی امور متغییری هستند که تحقیق پیرامون آن بر عهده متافیزیک و علم وجود شناسی نیست بلکه بر عهده علوم طبیعی و اجتماعی می باشد و اگر معرفت تنها به این افق محدود شود ارزش جهان شناختی خود را از دست می دهد. جامعه شناسی علم به عنوان علمی که جایگزین فلسفه ی علم، معرفت شناسی و متافیزیک است با قلمرو علم همان رفتاری را انجام می دهد که پیش از آن جامعه شناسی معرفت با دیگر حوزه های معرفتی نظیر دین را انجام می داد یعنی به هدم موضوع خود می پردازد.

فصل دهم

سپهر شهود و حقیقت دینی

فلسفه همان گونه که پایه ها ومبادی علوم تجربی راتأمین می کند،راه وصول به دانش برتری راکه دانش شهودی است هموار می نماید0علم درتقسیم بندی ابتدایی به علم حصولی وحضوری تقسیم می شود0درعلم حصولی معلوم ازطریق مفهوم حضور خودرااعلام میکند وعلم شهودی درجایی است که واقعیت معلوم درنزد عالم بی واسطه حاضراست0فلسفه مبدأنزول ونقطه آغاز حرکت آن دریای شهودی است0قضیه { واقعیتی هست } قضیه ای است که باضروت ازلیه صادق است0اصل واقعیت اصلی است که هیچ فقدانی راتاب نمی آورد،حقیقت است که تنها برانسان محیط است،برهر مقید دیگری که فرض شود نیز محیط می باشد0

علامه طباطبایی ره باتوجه به همین حقیقت است که تصدیق به واقعیت متعالی خداوند رامرز سفسطه وفلسفه وآغاز حرکت فلسفی می داند،ایشان درکتاب { اصول فلسفه  ورویش رءالیسم} می نویسد : واقعیت هستی که در ثبوت وی هیچ شک نداریم هرگز نفی نمی پذیرد0جهان واجزای جهان دراستقلال وجودی خود تکیه به یک واقعیتی دارد که عین واقعیت وبه خودی خود واقعیت است0 سرمایه های نخستین فلسفه یعنی همان تصورات وتصد یق های اولی ازطریق حقیقت درظرف شهود انسان حاصل می شود،بنا براین متافیزیک وفلسفه تنها تأ مین کننده تنها مبادی دانشهای جزیی نیست ،بلکه راه برای وصول به علم شهودی نیز هست0لزا فلسفه معترف است که اولا:آگاهی نه باشناخت مفهومی وشیوه منطقی بلکه باشناخت شهودی آغاز می شود و ثانیا: شناخت مفهوم تاب وصول به همه آنچه را که انسان میتواند فراگیرد،ندارد0

بوعلی در یک برهان اثبات می کند که انسان واقعیت خورا نه ازراه مفهوم ،بلکه قبل ازآن،بی واسطه وبه شناخت شهودی در می یابد0وشیخ اشراق نیز برای شهودی بودن شناخت انسان نسبت به نفس خود دوبرهان اقامه میکند:شناخت شهودی،چون باحضورواقعیت معلوم قرین است وبااثرمعلوم همراه است0اگرمعلوم ازموجوداتی باشد که واقعیت آن دررتبه پاین ترازرتبه وجودی انسان باشد ،انسان درسلسله معلل وجودی آن قرار گرفته وبرآن ولایت می یابد واگراز موجوداتی باشد که دررتبه وجودی انسان است،انسان باآن وحد ت پیدامی کند0ازاین بیان دانسته میشود که شناخت فلسفی نسبت به شناخت شهودی شهودی،نقشی نظیرمنطق نسبت به شناخت مفهومی دارد وبه همین دلیل کسانکه درشناخت مفهومی گرفتارشکا کیت هستند وآن بخش ازنحله های فلسفی غرب که ازرعایت حریم برهان عقلی عاجز هستند، در ریکرد شهودی به عالم نیز گرفتار تزلزل خواهند بود0حضور وحی درمتن دانش مفهومی بنیان های تأیدی وتأ سیسی فراوانی رابه علوم مختلف بشری وارد می کند0 اصول تأیید همان قواعدی است که شناخت مفهومی ،باصرف نظر ازوحی، ازطریق حس، تجربه وعقل توان وصول به آن ها رادارد0واصول تأ سیسی اصولی است که فهم برهانی که باصرف نطر ازوحی ازوصول به آن عاجز است0علمی که ازمتافیزک بهره میگیرد ازآغازگسسته ازد یانت نیست، زیرا این علم باشهودی وا قعیتی آغاز می شود که دارای ضرورت ازلیه است0

فصل یازدهم

علم دینی و علم دنیوی

مفاهیم علاوه برآنکه ازروابط علمی بایکدیگر برخور دار است، ازآثار نیز به لحاظ واقعیتی دهنی وعلمی خود بهره مند هستند0صد ق وکذ ب این قضایا به آگاهی وجهل آدمیان وابسته نیست وانسان ها تنها می توانند به آنها آگاه شوند ویا ازآنها غافل بمانند0درمواجهه دوفرهنگ هرگاه فرهنگی بتواند مفاهیم حیاتی خود رادرقلمرو زندگی فرهنگی دیگروارد کند وبه موازات آن ،مفاهیم کلیدی فرهنگ سابق رامنزوی سازد وخصوصا لغاتی که برای آن مفاهیم پرداخته شده اند، تسخیر نماید ومفاهیم مربوط به خود را درظرف آن لغات قرار دهد، بدون شک پیروز است وفرهنگی که نتواند مفاهیم اصلی خود راحفظ کند محکوم به نابودی است0 به عنوان نمونه فرهنگ جاهلیت قبل از اسلام بر محور برخی ازمفاهیم ساز مان می یافت0برخی ازاین مفاهیم عبارت بودند از: قبیله ، عشیره ، بت ها رمانند : توحید ، علم و000درزندگی مردم وارد ساخت0این مفاهیم جدید که ازمجرای وحی نازل شد وباعمل مردم بسط یافت وبنیان های یک امت واحد جهانی رافراهم ساخت0یکی ازاصلی ترین مفاهیم درفرهنگ اسلامی ،مفهوم علم است بلکه می توان گفت علم ازمفاهیم بنیادی همه فر هنگ ها می باشد0 دراسلام علم توحید در مرکزهمه ارزش ها قرار دارد اما درفرهنگ غرب علم تجربی  رمز اقتدار محسوب می شود0علم وعالم درفرهنگ دینی وهم درفرهنگ غرب ازجایگاه اجتماعی ویژه برخورداراست0

نکته مهمی که توجه به آن ضروری است این است که نقش اجتماعی علم وعالم یکسان نیست ونیز مفهوم واحد ازعلم   ،   درفرهنگ های مختلف وجود ندارد 0سکولاریسم لفظی است که ترجمه آن درفرهنگ های دینی گرفتار مشکل است یکی ازآن معانی که بیشتر درکشور های اسلامی بکار گرفته میشود،معنای علما نیت بروزن عقلا نیت است0سکولاریسم ضمن آنکه ازهستی شناسی خاصی بهره می برد ،بریک مبنای معرفتی ویژه استوار است0این معنای جدید ازعلم همان است که درقرن نوزدهم { اگوست کنت } جامعه شناس فرانسوی با نگاهی خوش بینانه ، پیدایش جوامع صنعتی درسومین مرحله تاریخ بشری مرهون آن می داند0

درقرن بستم { سورکین } جامعه شنا س روسی با نگاهی بد بینانه آ نرامبنای جوامع غربی واساس فرهنگ دنیای غرب می خواند 0 شکل گیری مفهوم تجربی ازعلم دراندیشه جامعه غربی موجب شد تالفط علم که قبل از آن بر دانش های دینی وعقلی نیز اطلاق می شد ، از معانی سابق خود به معنای که پاین ترین سطح معرفت بود {تجربی } تنزل یافت 0علم تاهنگام که هویتی دینی وعقلی داشت حق داوری درباره ارزش های فرهنگی ،اجتمای وسیاسی را داشت اما پس ازآنکه علم افق های دینی وعقلی خود را ازدست داد وصرفا جنبه ابزاری پیداکرد این صلاحیت از او سلب گردید 0علم سیاست دیگر دانش تد بیر مدن نیست ، روزگار مدیریت دانش به سر آمده است بلکه علم در دست مدیران اسیر  هنگامکه فقط مجرای علم تجربی گردد آن چنانکه درآلمان بعد از { وبر } باحاکمیت فاشیم تحقق پذیرفت و یا آنکه نوعی ازکثرت گرایی که نتیجه عجزازپیروزی است، برمسند می نشیند0

این نوع ازکثرت گرایی که باحزف عقل حرکت خود را آغاز میکند ، غیر از کثرت گرایی عاقلا نه دیانت است که ازتسامح حکیمانه اهل ایمان بامنافقان وازهمزیستی مسالمت آمیز ملت ها بایکدیگر حکایت می کند 0علم سکولار به دلیل گریز ازمباحث عقلی ازتبیین مبادی فلسفی خود عاجز است، بدون اینکه وصول به حقیقت رادردستور خود قرار دهد ،اقتدار برطبیعت را هد ف گرفت وبا این هد ف مجموعه ای ازمفاهیم ودانش های را بوجود آورد که گرچه در روز مرگی زند گی مأ ثر است ، اما در وصول به یقین بی نتیجه می با شد ،والبته این علم نیازی به یقین نیز ندارد0

فصل دوازدهم

حکایت های ناگفتنی

غرب با استفاده ازعلم وعالمانی که نقش ابزاری مهمی درتکوین تمدن آن داشتند ،درجستجوی اقتدار برزمین برآمد ودرقرن نوزدهم به هد ف تسخیر زمین وبهروری ازامکانات موجود به سوی دیگر کشورها گام برداشت وبدین ترتیب بود که اولین برخورد های جدی مسلمانان با آنان شکل گرفت 0مواجهه غرب باما درحال بود که اسلام باحضورپر سا بقه خود مخصوصا درمراکز علمی ،مفاهیم فراوانی رابه محدوده زندگی مردم وارد ساخته بود0

تشیع گرچه نتوانسته بود اقتدار سیاسی را بدست آورد ولکین باحضور درمراکز علمی جامعه ، هجوم های سیاسی ونطامی را تاب می آورد ودرگروهای حاکم باآموزش های فرهنگی خود اثر می گذاشت0جامعه ما نقش تخریبی حرکت استعماری غرب را درابعاد سیاسی واقتصادی باسرعت بیشتری احساس میکرد،جنگ های سیزده ساله ایران وروس ، ورساله های عالمان دینی،قرار داد رویتر ، ومقاومت جامعه ایران ،قرارداد رژی وجنبش تنباکو، ارداد وثوق الدوله،کود تای 1299ومقاومت های مرد می پس ازآن ،نشانهای مستمری ازحساسیت های نظامی، ،سیاسی واقتصادی جامعه دربرابر غرب است0

غرب دربعد علمی بانام علم وارد شد وچون درفرهنگ دینی ما، کلمه علم مفهوم مقد س است که طلب آن بر هرمسلما نی واجب وسختی تحصیل آن عبادت است وحاملان آن فرشته گان الهی هستند وطالبان آن درمسیر تحصیل جز بربال فرشته گان گام نمیگذارند، پس ورود آن درکشورهای اسلامی حساسیتی را ایجاد نکرد وبدین ترتیب بود که درتأ سیس دارالفنون اعتراض از ناحیه ای عالمان دینی صورت نگرفت  وبلکه تأ سیس آنرا بادیده تحسین نگرستند0آشنایی بافلسفه غرب با بیش ازنیم سده تأ خیر أغاز شد ، کتاب سیر حکمت دراروپا در حد یک تاریخ مختصر برای اولین بار درسال1320به فرهنگ مکتوب جامعه ما وارد شد وتابیش ازچهار دهه درحد اولین وآخرین تاریخ فلسفه باقی ماند0واین آشنایی نیز یک آشنایی تحقیقی نبود ،بلکه تقلیدی که درانتقال علم تجربی رخ می داد ،اینک درسطح علوم انسانی وفلسفه بوقوع پیوست0 دانشگاه دربدو تأ سیس دارای دو بخش متجانس بود که بخش از آن به انتقال علوم پایه وتجربی غرب مشغول بود0

این بخش گرچه درموارد درسی تنش های فرهنگی سریع را به دنبال نمی آورد ،اما به طور غیر مستقیم مبانی تؤریک ومتافیزیک خودرا در زهن نو آمو زان رسوب می داد0نظام آموزشی دانشگاه به گونه نبود که به قصد حراست از مرز های دینی علم عمل کند 0دانشگاه اگر با این هد ف سامان می یافت ،می توانیست با استفاده از اساتید مجرب خود نیروهای که به مسأیل فرهنگی و فلسفی تشیع و اسلام آشنا بودند تربیت می کرد، چنانکه آقایان رفیعی ،قزوینی ،آملی ،شاه آبادی و 000درنخستین گام به پروریش نسل آشنا با مفاهیم فرهنگی جامعه خود پرداخت، وزمینه گفتگوی مفید با مبانی فلسفی غرب راپدید آورد0

دانشگاه نتوانیست حتی یک شاگرد که به راستی جایگزین کرسی تدریس آنها باشد تربیت کند ودیری نگذشت که تدریس عرفان ،حکمت و000را نیز مستشرقین  غربی به عهده گرفتند  واین به معنای استحاله فرهنگی دینی جامعه محسوب می شد0اگر درنسل بعد ،افراد مانند شهید مطهری وجلال الدین آشتیانی نام حکمت اسلامی حفظ کردن و از فاجعه فرهنگی که به سرعت درحا ل وقوع بود جلو گیری کردن ،خارج ازنظام دانشگاهی بودند0

اگر علوم تجربی در یک شرایط متعادل اجتماعی با اعلان هویت فرهنگی وارد جامعه میشدند ،نهاد علمی جامعه دینی نیز درموضع اقتدار حفط ، وعلم بومی بریکه هویتی دینی داشت با گزینش عناصر مناسب رشد می یافت در این صورت طب جامعه باسنت هزار ساله خود راه زوال را نمی پیمود وگیاه درمانی به سر عت جای خود رابه شیمی در مانی نمی سپرد ،وسنت معماری با مهند سی جدید مد فون نمیشد وهنروادبیات دینی ماده خام برای صورت تقلیدی هنر دنیوی غرب نمیشد 0انقلاب اسلامی ایران موانع سیاسی را که مانع رشد علمی دینی شده بود درهم شکست و نیروهای مسلمان که در نظام دانشگاهی حضور داشتند از اولین گرو های بودند که برای درهم شکستن سد های یاد شده به امواج خروشان انقلاب پیوستند0پس ازانقلاب فرهنگی تلاش شد تا دو واحد فلسفه علم برای همه رشته ها تدریس شود0

فلسفه علم که پس از غیبت متا ننفیزیک وهستی شناسی ،جایگز ین آن شده است به صورت درس عمو می در نظام علمی غرب تدریس میشود0این درس با آموزش تعالیم کانتی ونوکانتی نقش متافیزیک کاذ ب رابرای علم سکولار غرب ایفا می کند0الحاق واحد های معارف اسلامی به دروس عمومی که درآغاز شش واحد وپس از آن به چهار واحد تقلیل یافت جدی ترین کاری بود که برای تزریق دیانت به نظامی علمی دانشگا هی انجام شد،نظام دانش گاهی ،توان تأ مین نیرو برای این دروس را نداشت ونظامی علمی حو زوی توا نیست با استفاده از این فر صت حضور خود رادر محیط دانشگاهی تأمین کند0