ELEM.ir      ElmeEjtemaeiMoslemi.ir
 
سال حمایت از کالای ایرانی
 

جزوه تاریخ تفکر اجتماعی مسلمین، جلسه یازدهم و دوازدهم

جزوه تاریخ تفکر اجتماعی مسلمین، جلسه یازدهم و دوازدهم

جلسه یازدهم و دوازدهم: اندیشه اجتماعی علامه طباطبایی

شرح حال

آیة الله علامه سید محمد حسین طباطباییدر سال 1321 قمری برابر با 1281 شمسی در یک خانواده روحانی در شهرتبریزچشم به جهان گشود. در سن پنج سالگی مادر و در سن نه سالگی پدر خود را از دست داد و با برادرش سید محمد حسن، تنهاماند. علامه محمدحسین طباطبایی بعد از فوت پدر به دست بزرگان خانواده اش تربیت گردید. دروس مقدماتی حوزه را در تبریز به پایان برد و در سال 1304 شمسی که حدودا 25 سال داشت، به همراه برادرش به نجف اشرف عزیمت کرد. این دو برادر ده سال نیز در نجف مشغول تحصیل بودند و طی این مدت از محضراساتید بزرگی مانند آیه الله کمره ای، آیه الله حجت، آیه الله سید علی قاضی بهره مند شدند. به علت ضیق معاش و مشکلات مادی و نرسیدن مقرری آن ها از تبریز، مجبور شدند به ایران بازگردند ودر قریه شاه آباد تبریز به کشاورزی و زراعت مشغول شدند. البته این مشغله موجب نشد که علامه تحصیل و تتبعات علمی خود را کنار بگذارد. پس از ده سال اوضاع زندگیشان تا حدودی سامان گرفت و همین امر موجب شد تا علامه تصمیم بگیرد که به قم مهاجرت کند. هدف اصلی علامه از این هجرت، حفظ حوزه علمیه از گزند شبهات و آفات عقیدتی بود که در آن زمان در میان جامعه نفوذ زیادی یافته بود.

در قم به تدریج شاگردانی گرد وی جمع شدند و به کسب معارف اسلامی و فلسفی پرداختند. علامه نیز در علوم مختلف به تدریس می پرداخت و تشنگان معرفت را سیراب می نمود. در حقیقت باید گفت که رونق دوباره حوزه علمیه قم از همین زمان آغاز گردید.

از شاگردان علامه که در محضر وی تربیت شدند می توان شهید مطهری، شهید بهشتی، آیت الله حسن زاده آملی، آیه الله جوادی آملی، آیت الله مصباح یزدی را نام برد و البته تعداد شاگردان این مکتب، به مراتب بیش از این ها است. علامه طباطبایی دردوران عمر پر ثمر خود آثار ارزنده ای نیز بر جای گذاشتند که معروفترین آن ها تفسیرالمیزان نام دارد.

این عالم ربانی سرانجام در صبح یکشنبه هجدهم محرمالحرام سال 1402 هجری قمری برابر با بیست و چهارم آبان 1360 شمسی در سن 81 سالگی در شهر قم دیده از جهان فرو بست. مدفن شریفش در حرم مطهرحضرت فاطمه معصومه قرار دارد.

آثار علامه طباطبایی

آثارعلامه طباطبایی(به استثنای تفسیرالمیزان) را می توان به دو بخش تقسیم کرد:

الف-کتاب هایی که به زبان عربی نگاشته شده اند.

کتاب توحید که شامل 3 رساله است:

رساله در توحید

رساله در اسماء الله

رساله در افعال الله

کتاب انسان که شامل 3 رساله است:

الانسان قبل الدنیا

الانسان فی الدنیا

الانسان بعد الدنیا

رساله وسائط که البته همگی این رساله ها در یک مجلد جمع آوری شده و به نام هفت رساله معروف است.

 رسالة الولایه

 رساله النبوة و الامامه

ب-کتاب هایی که به زبان فارسی نگاشته شده‌اند:

6.  شیعه در اسلام

قرآن در اسلام (به بحث درباره مباحث قرآنی ازجمله نزول قرآن، آیات محکم و متشابه
ناسخ و منسوخ و ... پرداخته است.

 وحی یا شعور مرموز

 اسلام و انسان معاصر

 حکومت در اسلام

 سنن النبی (درباره سیره و خلق و خوی پیامبر اسلام در بخش های مختلف زندگی فردی واجتماعی ایشان است.

 اصول فلسفه و روش رئالیسم (در مورد مبانی فلسفی اسلامی و نیز نقد اصول مکتب ماتریالیسم دیالکتیک است.

 بدایةالحکمة

 نهایة الحکمة (این دو کتاب از متون درسی فلسفی بسیار مهم حوزه ودانشگاه محسوب می شود.)

 علی و فلسفه الهی

 خلاصه تعالیم اسلام

 رساله در حکومت اسلامی

هستی شناسی جامعه

علامه طباطبايي اجتماعي بودن انسان را فطري دانسته و از آنجايي که درک آن توسط فطرت انسان انجام مي‌گيرد؛ اثبات آن را ساده و بي‌نياز از استدلال‌هاي مفصل مي‌شمرد.  "كون النوع الإنساني نوعا اجتماعيا لا يحتاج في إثباته إلى كثير بحث فكل فرد من هذا النوع مفطور على ذلك، و لم يزل الإنسان يعيش في حال الاجتماع على ما يحكيه التاريخ و الآثار المشهودة الحاكية لأقدم العهود التي كان هذا النوع يعيش فيها و يحكم على هذه الأرض." (طباطبايي، 1417، ج‏4، ص: 92)

اثبات اين که نوع انسان اجتماعي است نياز به بحث فراوان ندارد زيرا فطرت همه انسان‌ها چنين است و بنا به شهادت تاريخ و آثار باستاني کشف شده انسان هميشه اجتماعي مي‌زيسته است.

ايشان اولين اجتماع را خانواده مي‌داند و علت تشکيل آن را غريزه جنسي معرفي مي‌کند: "أن أول ما ظهر من الاجتماع فيه‏ الاجتماع المنزلي بالازدواج لكون عامله الطبيعي و هو جهاز التناسل أقوى عوامل الاجتماع لعدم تحققه إلا بأزيد من فرد واحد أصلا" (طباطبايي، 1417، ج‏4، ص: 93)

اولين اجتماعي که ظاهر شد اجتماع خانوادگي است که با ازدواج پديد آمد. که توسط يک عامل طبيعي يعني آلت تناسلي ايجاد شد. اين خود قوي‌ترين عامل است براي تشکيل اجتماع زيرا فقط با وجود ديگري است که محقق مي‌شود.

ترکیب حقیقی

علامه در ادامه براي بررسي نوع ترکيب جامعه، ترکيب حقيقي در عالم را چنين توضيح مي‌دهد:

 "الصنع و الإيجاد يجعل أولا أجزاء ابتدائية لها آثار و خواص ثم يركبها و يؤلف بينها على ما فيها من جهات البينونة فيستفيد منها فوائد جديدة مضافة إلى ما للأجزاء من الفوائد المشهودة" (طباطبايي، 1417، ج‏4، ص: 96)

در فرايند خلقت اول اجزايي ابتدايي خلق مي‌شود که آثار و ويژگي‌هايي دارند بعد اين اجزا ترکيب مي‌شوند و داراي آثاري مي‌شوند که قبلا در تک تک اجزا وجود نداشت.

و بعد به توضيح ترکيب افراد انسان در اجتماعي مي‌پردازد: "فأفراد الإنسان على كثرتها إنسان و هو واحد، و أفعالها كثيرة عددا واحدة نوعا و هي تجتمع و تأتلف بمنزلة الماء يقسم إلى آنية فهي مياه كثيرة ذو نوع واحد و هي ذات خواص كثيرة نوعها واحد و كلما جمعت المياه في مكان واحد قويت الخاصة و عظم الأثر.

افراد انسان با همه تعددي که دارند يک نوع واحد هستند افعال انسان نيز هر چند از حيث کميّت بسيار است اما داراي نوع واحد مي‌باشد که جمع شده و با هم ترکيب مي‌شوند. مثل آب که در ظروف متعدد است که با وجود ويژگي‌هاي بسيار يک نوع واحدند و هنگامي که در يک جا جمع مي‌شوند داراي آثار خاص و عظيمي مي‌شوند.

و هذه الرابطة الحقيقية بين الشخص و المجتمع لا محالة تؤدي إلى كينونة أخرى في المجتمع حسب ما يمده الأشخاص من وجودهم و قواهم و خواصهم و آثارهم فيتكون في المجتمع سنخ ما للفرد من الوجود و خواص الوجود و هو ظاهر مشهود. " (طباطبايي، 1417، ج‏4، ص: 97)

اين رابطه حقيقي که ميان فرد و جامعه وجود دارد موجد يک وجود و هستي ديگري در جامعه مي‌شود که متناسب با ميزان افراد و نيروها و ويژگي‌ها و آثار آن‌ها مي‌باشد پس در جامعه سنخي از وجود پيدا مي‌شود که ويژگي‌هاي مربوط به خود را دارد و آن قابل رويت است.

همان‌طور که از متن فوق برمي‌آيد علامه طباطبايي وجود حقيقي و مستقلي براي جامعه قائل‌اند که به بحث‌هاي آتي جهتي خاص مي‌بخشد.

ايشان معتقد است تکامل بشر فقط در جامعه محقق مي‌شود و آگاهي از اين امر بشر را به سوي زندگي اجتماعي سوق مي‌دهد.

براي افراد انسان به تنهايي تحصيل همه کمالات ملائم با ذاتش ممکن نيست؛ زيرا در جميع جهات ذاتش محتاج به تکامل است و احتياجات زندگي‌اش نيز بسيار گوناگون است و در عين حال در مقابل تحصيل بسياري از کمالات موانع متعددي وجود دارد و بنابراين مجموع اين جهات، انسان را مجبور به اجتماع و تعاون و تمدن(شهرنشيني) ساخته است تا اين که هر فردي به جهت يا جهات معدودي در حد طاقت و وسعش بپردازد و به نحو اشتراک و اجتماع زندگي نمايد (طباطبايي، 1387، 54).

علامه از ميان رويکردهاي موجود (انتخاب زندگي اجتماعي و طبيعي يا تحميلي بودن آن) قائل به اجبار است و انسان را مجبور به زندگي اجتماعي مي‌داند و در اين رابطه مي‌گويد:

بشر دريافت که آنچه را او از ديگران مي‌خواهد آن‌ها نيز از او مطالبه مي‌کنند پس به ناچار پذيرفت به همان ميزاني که از ديگران بهره مي‌برد ديگران هم از او بهره ببرند. و در اين هنگام بود که بشر به وجوب تشکيل جامعه مدني و اجتماع تعاوني پي‌برد. و دانست اجتماع بايد طوري بر پا شود که هر صاحب حقي به حق خود برسد و تعامل‌ها و روابط عادلانه باشد که همان عدالت اجتماعي است. (طباطبايي، 1417، ج‏2، ص: 118)

پس حکم به اجتماع مدني و عدالت اجتماعي حکمي است که بشر از باب اضطرار آن را پذيرفت و اگر اين اضطرار نبود هرگز انسان به آن راضي نمي‌شد و اين همان است که از آن با عبارت "ان الانسان مدني بالطبع" ياد مي‌شود.

وجه تمایز انسان و حیوان

علامه در شمارش وجوه تمايز انسان از طبيعت به قابليت تکامل، شعور، قلب، قدرت تسخير، اعتبار سازي و ابزارسازي اشاره مي‌کند. اما نقطه شروع همه اين امور را شعور انسان مي‌داند بنابراين مي‌توان گفت به نظر ايشان فصل مميز انسان از طبيعت همان شعور و قدرت تفکر است. ايشان در خصوص ويژگي تکامل مي‌گويد: اجتماع انساني هم مانند ديگر ويژگي‌هاي روحي انسان به صورتي تکامل يافته خلق نشده است بلکه مانند ساير ويژگي‌هاي روحي و ادراکي انسان به موازات تکامل مادي و معنوي او رشد مي‌يابد.

و ساير خصايص انسان را نيز چنين شرح مي‌دهد: انسان موجودي است که از روح و بدن ترکيب شده است و خداوند شعور را نيز در وجود او به وديعت گذاشته که اين شعور از گوش و چشم و قلب ترکيب شده است اين ويژگي در انسان قدرت ادراک را به ارمغان آورده است که به وسيله آن به جميع حوادث احاطه مي‌يابد. با دارا بودن اين ويژگي‌ها انسان به موجودي تبديل شده است که قادر است با هر چيزي ارتباط برقرار نمايد و آن را تحت تسلط خود درآورده و از آن نفع ببرد.  

اين دو عنايت يعني قوه فکر و ادراک و قدرت تسخير موجب پديد آمدن استعداد ايجاد علوم اعتباري مي‌شود که دسته‌اي از آن فقط جنبه حکايت‌گري از خارج دارند و دسته ديگر به منظور عمل به کار گرفته مي‌شود و اين هدايتي است خاص انسان که خداوند به قلب او الهام نموده است. همين علوم عملي به انسان امکان ابزارسازي مي‌دهد تا به وسيله آن در ساير مواد تصرف کند در همين راستا به صنايع و فنون متعددي دست‌ مي‌يابد و در نهايت بر تمام طبيعت و حتي انسان‌هاي ديگر چيره مي‌شود(طباطبايي، 1417، ج‏2، 117ـ 113).

حاکمیت قوانین یا قواعد

علامه جامعه را تحت حاکميت قوانين مي‌داند و همين امر را دليلي بر اثبات وجود مستقل براي آن ذکر مي‌کند. "...و لذلك اعتبر القرآن للأمة وجودا و أجلا و كتابا و شعورا و فهما و عملا و طاعة و معصية" (طباطبايي، 1417، ج‏4، ص: 97) و از همين روست که قرآن براي امت؛ وجود، عمر، کتاب، آگاهي، فهم، عمل، طاعت و معصيتي مستقل قائل است.

ايشان با استناد به آيات 41 از سوره روم، 30 از سوره شوري و 11 از سوره رعد؛ نظام هستي را کلي به هم پيوسته مي‌داند که اعضاي آن با يکديگر در تعامل بوده به طوري که تغيير و تحول در هر عضور واکنش ديگر اعضا را به دنبال دارد. اين کل به سوي هدفي الهي در حرکت است اگر عضوي دچار انحطاط و اختلال شود ساير اعضا بر او فشار وارد مي‌کنند تا به تنهايي يا با کمک ساير اجزا به اصلاح خود اقدام نمايد اما در صورتي که موفق به اين اصلاح نشود و فساد و تباهي او بخواهد گسترش يابد ساير اعضاي کل  عليه او قيام نموده و براي حفظ حرکت تکاملي خود او را به ورطه نابودي سوق مي‌دهد.

اين خود يكى از سنت‏هايى است كه خداى تعالى در جميع اجزاى عالم كه يكى از آنها انسان است جارى ساخته، نه اين سنت تخلف‏بردار است و نه انسان از آن مستثنا است.

از اين رو اگر امتى از راه فطرت منحرف گردد، و در نتيجه از راه سعادت انسانى كه خداوند برايش مقرر كرده باز بماند اسباب طبيعي‌اي هم كه محيط به آن است و مربوط به او است اختلال يافته، و آثار سوء اين اختلال به خود آن امت بر مى‏گردد، زيرا اين خودش بود كه با انحراف و كجروى‏اش آثار سويى در اسباب طبيعى باقى گذارد، برخي از پيامدهاي تکويني ناشي از انحراف جامعه مذکور به اين شرح است؛ فساد اخلاق و قساوت قلب، و از بين رفتن عواطف رقيقه روابط عمومى را از بين برده و هجوم بليات و تراكم مصيبات تهديد به انقراضش مى‏كند، آسمان از باراندن باران‏هاى فصلى و زمين از روياندن زراعت و درختان دريغ نموده، و در عوض باران‏هاى غير فصلى، سيل، طوفان و صاعقه به راه انداخته، و زمين با زلزله آنان را در خود فرو مى‏برد.

همه تاثير و تاثرات فوق به دليل وجود قوانيني است که علامه از آن‌ها به عنوان سنت‌ها الهي ياد مي‌کند يعني ابتدا بر اساس سنت ارسال رسل خداوند پيامبري را براي امتي مي‌فرستند. سپس مطابق سنت آزمايش آن امت را به ناملايمات و سختي‌هايي مبتلا مي‌کند تا به سوي او هدايت شوند. اما اگر چنين آگاهي‌ در جامعه ايجاد نشد سنت مکر بر آن‌ها حاکم مي‌شود. و آن اين است كه دلهاى آنان را بوسيله قساوت و اعراض از حق و علاقمند شدن به شهوات مادى و شيفتگى در برابر زيبائيهاى دنيوى مهر مى‏نهاد.

بعد از اجراى اين سنت، سنت سوم خود يعنى" استدراج" را جارى مى‏نمايد، و آن اين است كه انواع گرفتاريها و ناراحتى‏هاى آنان را بر طرف ساخته زندگيشان را از هر جهت مرفه‏ مى‏نمايد، و بدين وسيله روز به روز بلكه ساعت به ساعت به عذاب خود نزديكترشان مى‏كند، تا وقتى كه همه‏شان را به طور ناگهانى و بدون اينكه احتمالش را هم بدهند به ديار نيستى مى‏فرستد، در حالى كه در مهد امن و سلامت آرميده و به علمى كه داشتند و وسايل دفاعي‌ كه در اختيارشان بود مغرور گشته و از اينكه پيشامدى كار آن‌ها را به هلاكت و زوال بكشاند غافل و خاطر جمع بودند. (علامه، ذيل آيه 94 سوره اعراف و آيه 216 بقره)

شکل گیری زبان

علامه شکل‌گيري زبان را چنين توصيف مي‌کند: در زندگي اجتماعي بشر محتاج تفهيم و تفهم بود از اين رو ابتدا به اشاره متوسل شد و بعد از اصوات کمک گرفت و از آن پس کاربرد اصوات با تمايز يافتن آن‌ها از يکديگر در مورد مقاصد مختلف تکامل يافت تا جايي که لفظ، وجود لفظي معنا گشت به نحوي که هنگام شنيدن لفظ جز به معنا توجهي نمي‌شود و لذا حسن و قبح معنا به لفظ سرايت مي‌کند (طباطبايي، 1388، 54). ظاهر اين عبارت اين است که زبان نقشي عرضي دارد اما اين نظر را نمي‌توان به علامه نسبت داد چون ايشان زبان را مطابق قواعدي مي‌داند که به دليل ملکه شدن و در دسترس بودن بدون تامل و درنگ مورد استفاده قرار مي‌گيرند.

ايشان معتقد است برخي از اعمال ارادي هستند اما چون در دسترس آگاهي قرار دارد بدون تامل و درنگ انجام مي‌گيرد. اعمالي که از ملکات انسان ناشي مي‌شوند از اين دسته‌اند. مثل سخن گفتن، كه آدمى در سريع‏ترين اوقات، هر حرف از حروف بيست و نه‏گانه را كه لازم داشته باشد، انتخاب نموده، و كنار هم مى‏چيند، و از چند كلمه جمله، و از چند جمله سخنى مي‌سازد، بدون اينكه كمترين درنگى داشته باشد (طباطبايي، 1417، ج1، 107).

بر اين اساس علامه نيز به زبان خصوصي يا بي‌معني معتقد نيست و فهم آن‌ را در گرو به کارگيري قواعد مي‌داند اما از آنجايي که اين قواعد ملکه شده‌اند انسان در به کارگيري آن نيازي به فکر و آگاهي ندارد و بدون تامل و وقفه اين کار را انجام مي‌دهد. بحث‌هايي از قبيل توجه به سياق کلام، مقام بيان و قرائن حاليه و مقاليه نيز حاکي از توجه فلاسفه اسلامي به قواعد زبان و شرايط ايراد سخن است.

جبر و اختیار

علامه پس از ذکر اين نکته که نيروي جامعه بسيار قوي‌تر از نيروي افراد است به بحث اراده فرد در جامعه پرداخته و او را مقهور جامعه مي‌داند ايشان در اين زمينه چنين مي‌گويد:

هنگامي که تعارض و تضاد ميان فرد و جامعه ايجاد شود فرد مقهور نيروي جامعه خواهد شد. تجربه نيز بر اين امر گواه است که هر گاه اراده و همِّ جامعه به امري تعلق بگيرد فرد تاب مقاومت در برابر آن را ندارد مانند جنگ‌ها و هجوم‌هاي اجتماعي که اراده افراد توان معارضه و ضديت با آن را ندارد. پس فرد مفري از همراهي با جمع را ندارد تا هر چه بر سر جمع آمد او را هم در بر گيرد تا جايي که آگاهي و فکر از افراد سلب مي‌شود. و همچنين به هنگام وحشت عمومي مثل شکست در جنگ يا سلب امنيت و زلزله و قحطي و شيوع وبا که فرد را مقهور مي‌سازد و همچنين آداب و رسوم و عادات قومي و مانند آن فرد را اضطراراً به تبعيت از اجتماع وا مي‌دارد و قدرت درک و تفکر را از او سلب مي‌کند. از همين روست که تربيت اخلاق و غرائز افراد هنگامي ميسر مي‌شود که اخلاق و غرائز حاکم در جامعه با آن معارضه و تضاد نداشته باشد. (طباطبايي، 1417، ج4، ص: 97)

ايشان در جاي ديگري مي‌گويد: افعال انسان به دو قسم اضطراري و ارادي تقسيم مي‌شوند. افعال اضطراري افعالي هستند که از طبيعت انسان ناشي مي‌شوند و صدور آن‌ها نيازي به آگاهي عامل ندارد. مثل رشد و نمو، سلامتي و مرض. و افعال ارادي افعالي هستند که ناشي از آگاهي انسان و ترجيح ارادي آن بر گزينه‌هاي رقيب صورت مي‌گيرد. يعني ابتدا انسان فعل را با اهداف مطلوب خود مي‌سنجد و بعد آن عملي را که مطابق کمال خود يافت برمي‌گزيدند. اين افعال ارادي خود به دو دسته تقسيم مي‌شوند دسته اول افعالي هستند که در دسترس آگاهي قرار دارند و به همين جهت بدون هيچ فکر و معطلي انجام مي‌شوند مانند افعالي که از ملکات انسان سر مي‌زند همچون سخن گفتن. يا مانند کارهايي که در حال غلبه اندوه، و يا غلبه ترس و امثال آن از انسان سر مي‌زند. دسته دوم افعالي هستند که عناوين متفاوتي مي‌پذيرند در حالي که فقط يکي از عناوين مصداق کمال فاعل است. عامل بايد فکر کند و يکي از عناوين را ترجيح دهد.

افعال ارادي از يک حيث ديگر به دو قسم اختياري و اجباري تقسيم مي‌شوند. فعل اختياري فعلي است که عامل، خود و بدون دخالت ديگري فعل خود را ترجيح مي‌دهد. اما فعل اجباري فعلي است که عامل فعل خود را تحت تاثير ديگري بر اعمال ديگر ترجيح مي‌دهد و آن را به انجام مي‌رساند. در اين حالت شخص به حکم اجبار مرتکب آن عمل مي‌شود اما انتخاب و ترجيح فعل مستند به خودش است. يعني انجام فعل مادام كه به نظر فاعل، بر ترك رجحان نيابد، واقع نمي‌شود، هر چند كه اين رجحان يافتنش، به خاطر تهديد و اجبار جامعه يا شخص ديگر باشد، بهترين شاهد بر اين معنا وجدان خود آدمى است.

به همين دليل تقسيم فعل به دو قسم اختياري و اجباري در حقيقت تقسيم واقعي نيست. که آن دو را دو نوع مختلف کند که در ذات و آثار با هم مختلف باشند (طباطبايي، 1417،  ج1، 106- 110).

همان‌طور که از اين عبارات به دست‌ مي‌آيد علامه انسان را موجودي داراي اراده و اختيار مي‌داند که مسئول اعمال خود مي‌باشد هر چند در مواقعي تحت تاثير عوامل بيروني از جمله جامعه به انجام کنشي خاص مجبور مي‌شود. اما بايد توجه داشت اين کنش اجباري نيز قسمي از اعمال ارادي اوست. يعني وي با بررسي پيامدهاي انجام و ترک کنش فوق عمل به آن را مطابق مصلحت خويش شمرده و تصميم به انجام آن مي‌گيرد.

انواع کنش

بنابراين پنج نوع عمل را مي‌توان از نظر علامه دسته بندي کرد که عبارتند از اضطراري، ارادي آگاهانه و ارادي ناآگاهانه که هر يک به اختياري و اجباري تقسيم مي‌شوند. از اين ميان نوع اول که از طبيعت برخواسته ارتباطي با بحث ما ندارد از اين رو در مورد آن سخن نمي‌گوييم. اما انواع چهارگانه ديگر که تعامل فرد با جامعه محسوب مي‌شود بدين شرح است؛ به طور کلی سوای آن دسته از افعال انسان که از طبیعت برخاسته و معنایی در بر ندارد؛ با چهار نوع رفتار معنادار روبرو هستیم که همگی ارادی هستند. این رفتارهای معنادار در یک تقسیم به دو دسته اختیاری و اجباری تقسیم می‌شوند که هر یک خود به دو دسته آگاهانه یا نا آگاهانه قابل تقسیم هستند.

کنش‌هاي اختياري آگاهانه: در اين نوع تعامل، فرد به طور کاملا آزاد و با آگاهي کامل تمامي جوانب عمل خود را تصور کرده و مناسب‌ترين عمل را با هدف خود تشخيص داده و به صورتي کاملا اختياري و بدون هر گونه اکراه یا اضطراری، آن را برگزيده و به انجام مي‌رساند.[1] به عنوان مثال راننده‌ای را در نظر بگیرید که با آگاهی کامل از قواعد راهنمایی و رانندگی و التفات و توجه لازم،‌ هنگام رسیدن به چهار راه در حالی که چراغ قرمز را مشاهده می‌کند، بدون هیچ توقفی از چهار راه می‌گذرد. تفسیر رفتار او مطابق با قواعد و هنجارهای اجتماعی نوعی تخلف محسوب می‌شود که مجازات‌هایی را نیز در پی دارد. اما بهترین مرجع برای فهم دقیق رفتار او و دست‌یابی به تفسیری مناسب از طریق کشف قصد و نیت وی،‌ خود کنش‌گر است. او به درستی قادر خواهد بود کنش خود را فرموله نموده و برای انجام آن استدلال نماید.

کنش‌هاي اجباري آگاهانه: در اين نوع تعامل هر چند فرد انجام کنشي را مطلوب خود نمي‌داند اما با توجه به فشار اجتماعي و با آگاهي کامل از پيامدهاي انجام و ترک آن عمل انجام آن را مطابق مصلحت فعلي خود تشخيص داده و دست به عمل مي‌زند هر چند اين  عمل مورد رضايت وي نمي‌باشد.[2] دختر نوجوانی را در نظر بگیرید که تمایلی به پوشیدن چادر ندارد. اما حضور او در کلاس درسی که اکثر قریب به اتفاق افراد پوشش چادر را برگزیده‌اند، فشاری غیر قابل تحمل بر او وارد نموده و موجب می‌شود وی با آگاهی از پیامدهای کنش و التفات کامل به جوانب امر و البته علارغم میل باطنی خویش،‌ تصمیم بگیرد از پوشش چادر استفاده نموده و از این طریق از فشارهای اجتماعی علیه خویش بکاهد.

کنش‌هاي اختياري ناآگاهانه: گاهي به دليل اين که فرهنگ و آداب و رسوم جامعه براي افراد دروني و به اصطلاح ملکه شده است. فرد بدون تفکر و توجه به کنش دست مي‌زند.[3] گزینه‌های متعددی در مقابل کنش‌گر وجود دارد اما وی تحت تاثیر فرهنگ بدون توجه به سایر گزینه‌های ممکن دست به کنش می‌زند. به عنوان در تعاملات خانوادگی فرد می‌تواند بر اساس محبت یا خشونت رفتار نماید. با این که هر دو گزینه در معرض آگاهی وی قرار دارد اما وی بدون توجه به امکان تعامل گرم، ارتکاب اعمال آزار دهنده را طبيعي تلقي نموده و دست به خشونت می‌زند. از سوي ديگر فرد تحت خشونت نيز خشونت را طبيعي تلقي کرده و به راحتي آن را پذیرفته و رنج ناشي از آن را به جان مي‌خرد. انجام کنش‌هاي آزار دهنده و پذيرش آن از سوي فرد تحت خشونت، چنين فرهنگي را بازتوليد مي‌کند و از اين طريق خشونت خانگي استمرار مي‌يابد.

کنش‌هاي اجباري ناآگاهانه: در اين نوع ديگر تعامل جامعه با فرد چنين است که کنش، ملکه فرد نشده است اما جامعه در موقعيتي خاص فشاري بر فرد وارد مي‌آورد که آگاهي مورد نياز براي گزينش و انتخاب انجام يا ترک عمل را از فرد سلب مي‌کند و فرد بدون آگاهي از گزينه‌هاي ديگر با اختيار خود عملي را که به خيال خود آن‌را تنها گزينه موجود مي‌شمارد انجام مي‌دهد.[4] هنگامي که تعارض و تضاد ميان فرد و جامعه ايجاد شود فرد مقهور نيروي جامعه خواهد شد. تا جایی که آگاهی از وی سلب شده و مجبور به انجام کنش می‌شود و همچنين آداب و رسوم و عادات قومي و مانند آن فرد را مجبور به تبعيت از اجتماع می‌نماید و قدرت درک و تفکر را از او سلب مي‌کند. از همين روست که تربيت اخلاق و غرائز افراد هنگامي ميسر مي‌شود که اخلاق و غرائز حاکم در جامعه با آن معارضه و تضاد نداشته باشد (طباطبايي، 1417، ج4، ص: 97).

بنابراين علامه را نمي‌توان جبرگرا دانست هر چند به فشار اجتماعي تا حد مقهور ساختن فرد معتقد است. يعني حداکثر کاري که جامعه قادر است انجام دهد سلب آگاهي از فرد است که در اين صورت هم فعل وي ارادي است.

نظریه نظم

اين نظريه در واقع نظريه نظم است که به نظريه استخدام مشهور شده است. علامه با استفاده از آيه 29 از سوره بقره[5] و آيه 13 از سوره جاثيه[6]، نظريه‌اي را مطرح مي‌کند که نظريه استخدام نام‌ گرفته است. و آن نظريه بدين شرح است؛

خداوند متعال سنخي از وجود را به انسان عطا نموده که قادر است از هر چيزي استفاده کند و آن را در راستاي منافع خود به استخدام درآورد. انسان ابتدا با تسلط بر مواد دست به ابزارسازي مي‌زند و از همين ابزارها براي تسلط بر مواد ديگر بهره مي‌برد و به اندازه‌اي ابزارهاي متعدد مي‌سازد که قابل احصاء نمي‌باشد. بعد در گياهان تصرف نموده و در راستاي برآوردن نيازهاي خود از جمله غذا، پوشش و مسکن از انواع گياهان بهره مي‌برد. در مرحله‌ي بعدي توجهش معطوف به استخدام حيوانات شده و از تمامي جسم (گوشت، پوست و...) آنان بلکه از کارهاي آن‌ها نيز کمال استفاده را مي‌برد. اما به اين حد هم قانع نشده و به استخدام هم‌نوع خود دست زده و تا جايي که توان دارد آن‌ها را به کار مي‌گيرد. اما چون توقع خدمت متقابل از هم‌نوع را مي‌بيند. چاره‌اي جز بهره‌دهي متقابل از طريق ايجاد آداب، رسوم، سنن، قواعد و قوانين نمي‌بيند و از اين طريق است که نظم در جامعه ايجاد مي‌شود (طباطبايي،1417، ج2 ،114).

ايشان براي جلوگيري از هر گونه سوء برداشت متذکر مي‌شود که منظور اين نيست که انسان بالطبع استثمارگر است. و همچنين نمي‌توان بر اساس اين نظريه به توجيه مکاتبي چون کمونيسم پرداخت يا بر مبناي آن انساني بي‌اراده و فرمانبردار تربيت نمود. يا ويژگي‌هاي مثبت انسان مانند ترحم و مهرباني و صداقت را از بين برد. بلکه مراد از نظريه استخدام اين است که؛

انسان با هدايت طبيعت و تکوين پيوسته از همه، سود خود را مي‌خواهد و براي دست‌يابي به سود خود، سود همه را مي‌خواهد (اعتبار اجتماع) و براي تحقق سود همه، عدل اجتماعي را مي‌خواهد (اعتبار حسن عدالت و قبح ظلم) و در نتيجه فطرت انساني حکمي که با الهام طبيعت و تکوين مي‌نمايد قضاوت عمومي است و هيچ کينه‌اي از طبقات بالا و دشمني با طبقات پايين ندارد بلکه حکم طبيعت و تکوين را در اختلاف طبقاتي قرائح[7] و استعداد تسليم داشته و روي سه اصل نامبرده مي‌خواهد هر کسي در جاي خودش بنشيند (طباطبايي، بي‌تا، 322 و 323)[8].

نظریه تضاد

علامه از آياتي ديگر[9] از قرآن کريم نظريه تضاد را استخراج نموده که بدين شرح است؛

عواملي همچون تمايل به استخدام ديگري، تفاوت‌هاي طبيعي انسان‌ها، تاثيرات محيط زيست بر افراد و عرف و هنجارهاي فرهنگي، اختلاق طبقاتي را محقق مي‌سازد. در اين راستا طبقه قوي‌تر خواهان بهره‌کشي از طبقه ضعيف‌تر مي‌باشد. طبقه حاکم به استثمار طبقه محکوم مي‌پردازد و در قبال آن هم بهايي نمي‌پردازد. طبقه محکوم که از روي ناچاري اين استثمار را ‌پذيرفته است منتظر روزي مي‌ماند که به به قدرت دست يابد و انتقام بگيرد.

اين تضاد ضروري و وقوعش در جوامع بشري حتمي است. زيرا انسان‌ها علي‌رغم تشابهات فراوان، تفاوت‌هاي طبيعي و اکتسابي جدي با يکديگر دارند. تفاوت‌هاي طبيعي موجب تفاوت در احساسات و ادراکات مي‌شود و اين منجر به تفاوت در اهداف و اميال شده که تفاوت در رفتارها را به دنبال دارد و تفاوت در رفتارها اين تضاد را در صحنه جامعه محقق مي‌سازد (علامه، 1417، ج2، 116).

 



[1] . طباطبايي، 1417, ج1، 308

[2] . همان.

[3] . همان.

[4] . همان.

[5] . هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ... او است كه هر چه در زمين هست يكسره براى شما آفريد...

[6] . وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً... و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همه را براى شما مسخر كرد...

[7] . طبيعت مردم.

[8] . مقاله ششم، اعتباريات.

[9] . وَ ما كانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا ... مردم (در آغاز) امتى واحد بودند، و سپس اختلاف كردند... (يونس/19)

وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفينَ ... إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ ... ولى پيوسته مختلف خواهند بود ... مگر كسانى كه پروردگارت به ايشان رحمت آورده و براى رحمت خلقشان كرده ... (هود/ 118و119).

لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيه ... تا طبق آن در ميان مردم و در آنچه اختلاف كرده‏اند حكم كنند ... (بقره/213).