ELEM.ir      ElmeEjtemaeiMoslemi.ir
 
سال حمایت از کالای ایرانی
 

نشست علمي با عنوان فسلفه علوم اجتماعي

قاسم ابراهيمي‌پور

 

امروز سه‌شنبه چهارم آبان 1395، نشست علمي با عنوان فلسفه علوم اجتماعي با سخنراني حجت الاسلام ابراهيمي‌پور در مجتمع امين در شهر قم برگزار شد. چکيده مباحث اين نشست به شرح زير مي‌باشد.

فلسفه علوم اجتماعي

در اين نشست مي‌خواهيم يه اين سوالات پاسخ دهيم که فلسفه علوم اجتماعي چيست؟ آيا فلسفه علوم اجتماعي داشته‌ايم يا مطلوبي است که به دنبال تاسيس آن هستيم؟ به اين منظور ابتدا بايد تعاريف فلسفه، علم و علوم اجتماعي را مرور نماييم.

  1. هيوم فلسفه را مهمل مي‌داند و کنت، آن را تلاشي ذهني براي فهم و تبيين حوادث، در دوران قبل از بلوغ بشر معرفي مي‌کند. از منظر علم معرفت تجربي آزمون‌پذير است و ميان علم و فلسفه نسبتي برقرار نيست. يعني فلسفه علم يا فلسفه علوم اجتماعي اصطلاحي بي‌معناست. زيرا به محض حضور علم فلسفه رخت بر مي‌بندد.
  2. از منظر مارکس هستي در ماده خلاصه مي‌شود و علم به علوم تجربي خلاصه مي‌شود. اما در ميان گزاره‌هاي علوم اصولي عام و مشترک ميان علوم هستند که از تجربه به دست نيامده‌اند اما جزئي از علم هستند اين بخش را مي‌توان فلسفه ناميد. در ادبيات مارکس فلسفه علمي يک ترکيب وصفي است نه اضافي و فلسفه بخشي از علم است.
  3. کانت فلسفه را به معرفت‌شناسي تقليل داد و موضوع فلسفه را از وجود به بررسي نقادانه خرد و ذهن تغيير داد. از منظر او فلسفه يک علم درجه دوم است و تقدم معرفتي بر علوم دارد. فلسفه به مبادي و اصولي مي‌پردازد که پيشيني هستند و ذهن آدمي در همه علوم ناگزير از اعتماد به آنهاست. اين مبادي و اصول فاقد ارزش جهان‌شناختي و مانع دست‌يابي به واقع هستند اما معرفت علمي به آن‌ها لازم است.
  4. نوکانتي‌ها فلسفه را که کانت به معرفت‌شناسي تقليل داده بود، به علمي‌شناسي تاريخي، روان‌شناختي يا جامعه‌شناختي تقليل مي‌دهند. و مطالعات تاريخي، تبارشناختي‌، ديرينه‌شناختي، جامعه‌شناسي علم، روان‌شناسي علم و ... را مطرح مي‌کنند. اين ديدگاه به يک نسبيت مضاعف و شکاکيت ساختاري مبتلاست هرچند علم را رهايي بخش مي‌داند.

چهار ديدگاه فوق از منظر انديشمندان مدرن و پست‌مدرن مطرح شده است و به کارگيري آن مغالطه‌هاي فراوان و پيامدهاي معرفتي و غيرمعرفتي بسياري را به دنبال دارد. اما ديدگاه انديشمندان مسلمان چيز ديگري است.

  1. فلاسفه مسلمان دو معنا از فلسفه را به کار گرفته‌اند. يکي فلسفه به معناي عام که مترادف با علم است و در اين تعريف فلسفه سياست مترادف علم سياست و فلسفه اجتماع مترادف با علم اجتماع است. معناي ديگر فلسفه به معناي خاص يعني فلسفه اولي است که موضوع آن وجود به ما هو موجود است. اين فلسفه، يک علم درجه اول است و فلسفه علوم اجتماعي بخشي از آن است که مبادي علوم اجتماعي را تامين مي‌کند. نظير آن چه فارابي در بخش ابتدايي کتاب سياست مدنيه مطرح کرده است که مباني مباحث اجتماعي آن کتاب است. پس فلسفه علوم اجتماعي از اين منظر يک علم درجه اول و پيشيني است. و در تاريخ علم جهان اسلام هم وجود داشته است هرچند نام آن فلسفه علوم اجتماعي نبوده است.

اما يک علم درجه دوم هم از اين منظر قابل طرح است که پسيني است و مبادي معرفتي و غيرمعرفتي علوم اجتماعي را مورد بررسي قرار مي‌دهد. نام اين علم را روش‌شناسي بنيادني گذارده‌اند. اين علم مباني معرفتي و غيرمعرفتي علوم اجتماعي و رابطه آن‌ها با نظريه را مورد بررسي قرار مي‌دهد اما به نقد مبنايي يا بنايي نمي‌پردازد.